در اسنادی که پس از اسلام بدست آمده عموماً اسکندر را تا مقام یک منجی و آزادی بخش بالا برده اند ، بیگمان با توجه به کثرت آثار نمیتوان آنها را به دور ریخت بدون اینکه کوچکترین شکی در آنها کرد... و تقریباً اکثر مفسران بزرگ از جمله طبری ، میبدی ، شیخ طبرسی ، ابولفتوح رازی ، امام فخر رازی ، قرطبی ، و بیضاوی بر این قول اند که ذوالقرنین همان اسکندر مقدونی یا کبیر جهان گشای یونانی است.

ابن خلدون هم ذوالقرنین  را  اسکندر میداند (مقدمه  ابن خلدون ، ترجمه گنابادی 1/146) و از میان مفسران امام فخر رازی مستدلتر و منطقیتر از دیگران از این رأی دفاع کرده است. مونتگمری وات (اسلام شناس و قرآن پژوه) مینویسد: "هم مفسران مسلمان و هم محققان غربی متفقاً برآنند که مراد از ذوالقرنین ، همان اسکندر کبیر است." (دائره المعارف اسلام ، طبع دوم)

برخی از افراد هم دیگر پادشاهان مانند "ماءالسما ء" یا "صعب بن همال حمیری" یا "تبع الاقرن" پادشاه جنوب عربستان! را گفته اند و برخی دیگر "ابوکرب شمر یرعش بن افریقس حمیری" را ذوالقرنین میدانند. و برخی مانند ابوالکلام آزاد نیز "کورش هخامنشی" را ذوالقرنین میدانند و یأجوج و مأجوج را مغولها میداند!... و برخی مفسرین معاصر نیز به دنبال ابوالکلام کورش را ذوالقرنین دانسته اند که خود جای بحث فراوان دارد.

یکی از ایراداتی که میتوان بر این نظریه گرفت اینست که این مفسران مانند مفسر بزرگ دنیای اسلام علامه طباطبایی کورش را موحد و یکتاپرست دانسته اند و در حالی که از گل نبشته بابلی (استوانه کورش یا منشور کورش) کورش که بهترین سند از اوست میدانیم او خدای بابلیان را که مردوک بوده می ستوده و در عین حال خدای دیگرشان "نبو" را ستایش کرده و این تنها یکی از لوح هایی است که در مدح خدایان بابل از او بدست آمده... که چگونه میتوان او را موحد دانست؟!!!

 اما دکتر حسن صفوی در کتاب "ذوالقرنین کیست؟"  این رأی را تخطئه و مراد از ذوالقرنین را مانند قدما اسکندر میداند. برخی هم ذوالقرنین را تس چی هوانگ بزرگترین پادشاه چین و یأجوج و مأجوج را قبایل مغول میدانند و سد ذوالقرنین را دیوار چین میدانند.... که این آخری به هیچ وجه با وقایع تاریخی رخ داده و روایت قرآن همخوانی ندارد...

 بیرونی: «پس اسکندر به سوی دارا بن دارا شتافت برای خونخواهی از بخت نصر و اهل بابل در کارهایی که در شام کرده بودند و چندین دفعه با دارا به جنگ پرداخت و او را منهزم نمود و...» (بیرونی–آثار الباقیه–ص60) از قرن سوم و چهارم پس از اسلام که آثار تاریخ نویسان را در دست داریم تا قرن ده و یازده همواره از اسکندر ستایش شده...

پس تا اینجا به نظر میرسد ، ملل مختلف به سبب نابودی هخامنشیان از اسکندر ستایش کرده اند ، نه چیز دیگر...

در حالی که بنظر میرسد باید کاملاً برعکس بوده باشد... با اینکه در تورات به وفور از هخامنشیان سخن گفته ، ولی در کتب پس از اسلام و تاریخ نگاریهای آن ، اثری از این قوم نیست... و بدون شک نمیتوان اسکندر را شناخت، ولی هخامنشیان را نشناخت... مگر میشود جنگهای او در ذهن مردمان بماند و سینه به سینه نقل شود ولی هخامنشیان به عنوان طرف مقابل از یاد بروند ؟!

«آیا اسکندر یونانی ذوالقرنین مذکور در قرآن است: چون اسکندر ابن فیلسوف یونانی سلطنت روم را از ملوک الطوایفی نجات داد به سوی ملوک مغرب شتافت و ایشان را در هم شکست و پیشرفت خود را ادامه داد تا آنجا که به بحراخضر رسید سپس به سوی مصر برگشت و شهر اسکندریه را بنا کرد و به نام خود آن شهر را نام گذاشت سپس به طرف شام و بنی اسرائیل که در شام بودند متوجه شد و به بیت المقدس آمد و در مذبح معروف آن ذبح کرد و قربانیهایی در آنجا گذارد سپس سوی ارمنیه و باب الابواب رفت و از آنجا هم عبور کرد و قبطیها و برابره و عبرانیان همه یوغ امر او را به گردن نهادند... تا آنجا که به خراسان برگشت و آنجا را هم فتح کرد و شهرهایی در خراسان به پای نمود به سوی عراق مراجعت نمود و در شهر زور رنجور شد و همانجا بمرد و چون در مقاصد خویش حکمت اعمال میکرد و به رأی معلم خود ارسطو در مشکلاتی که برای او روی میداد عمل میکرد بدین سبب او را ذوالقرنین گفتند» (ابوریحان بیرونی– آثار الباقیه – ص60)

و نکته مهم و تاریخی این جریان  معنای کلمه دوالقرنین است که بمعنای صاحب دو شاخ است... که در سرتاسر سرزمینهایی که مورد تصرف اسکندر بوده سکه هایی با نقش او یافت شده... میتوان نقش او را با دو شاخ در بالای سرش دید! و بایستی به برخی از خصوصیات ذیل که برایش در نوشته جات مشهود است پرداخته شود:

۱- رفتار اسکندر

۲- سد اسکندر

۳- علم ساختن سد

۴- اقوام پیش روی اسکندر

۵- آتش زدن تخت جمشید توسط اسکندر؟!

6- چشمه گل آلود

نگاهی به  آراء مفسران و مورخان اسلامی

آنچه پیرامون "ذوالقرنین" در سوره کهف آمده در طول تاریخ اسلام بین علما و مفسران و مورخان موضوعی جذاب بوده و روایات پیرامون آن بسیار زیاد است و میزان اهمیت آن تا جایی بوده که یکی از پیشنهادهای مبداء تاریخ اسلام به عمر تاریخ ذوالقرنین بود که  حتی طبری نیز گاهاً پس از ذکر تاریخ به هجری قمری معادل آنرا به تاریخ ذوالقرنین آورده است.

معنای واژه ذوالقرنین :

برخی مورخان و مفسران این واژه را به شکل ظاهری و برخی به شکل انتزاعی تعریف نموده اند که حالت انتزاعی آن را میتوان به بسیاری از حاکمان نسبت داد بعنوان مثال اینکه "او در نور و ظلمت داخل شد" (آلوسی-ج16-ص24/عاملی-ج6-ص28) را نمیتوان به یک یا چند حاکم خاص نسبت داد و معمولاً چنین صفاتی را در بین اعراب اغلب به ظاهر اشخاص میدادند همانند "ذوالاکتاف" که به شاپور ساسانی داده اند به آن دلیل که اسرای در بند عرب را با سوراخ کردن دو کتفشان به بند میکشید (ایران در زمان ساسانیان/آرتور کریستین سن)

اما رایج ترین و محتمل ترین تعریفهای این واژه را بر می شمریم :

1- او دارای تاجی با دو شاخ بود (آلوسی-ج16-ص24/ بیضاوی ج3 ص519/ قمی مشهدی ج 8 ص143)

2- وی دو شاخ داشت (سورآبادی ج 2 ص1447/ طبرسی مجمع البیان ج15ص119/ گنابادی ج8 ص47 و عاملی ج6 ص28)

3- دو برآمدگی در دو سوی پیشانی داشت (خویی ج8 ص393)

4- وی دو ورق مس بر سر داشت (ثعالبی ، ثمار القلوب ص597/ آلوسی ج16 ص24)

5- او را دو گیسو بود (ثعالبی ، ثمار القلوب ص597/ آلوسی ج16 ص24/ گنابادی ج2 ص480)

6-  و...

 زمان زیستن ذوالقرنین :

برخی ذوالقرنین را همزمان با حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل(علیهاسلام) دانسته اند (قرطبی/گنابادی/قمی مشهدی) اما ثعالبی متوجه این تناقض شده است و نظر داده که به "تاریخ فارسیان" اعتماد نیست ، چرا که در کتابهای تاریخی "سریانی" و "یونانی" میان ذوالقرنین و ابراهیم (علیه السلام) بیش از هزار سال فاصله است (ثعالبی ص599) که همین نشان میدهد مفسران در آن زمان هم تاریخ سریانی و هم یونانی و هم تاریخ ایرانیان را بخوبی میدانستند و نام ذوالقرنین را هم در بسیاری دیده اند.

ذوالقرنین در شعر عرب پیش از ظهور اسلام

با توجه به اشعار بدست آمده از اعراب پیش از اسلام میتوانیم نام ذوالقرنین را در بسیاری از اشعار جاهلی بیابیم. در شعر طرفة بن عبد میخوانیم:

اذا الصعب ذوالقرنین ارخی اوانه  /  الی مالک ساماه قامت نوادبه

قس بن ساعده:

والصعب ذوالقرنین اصبح ثادیا  /  یاالحتنوبین تلاعب الارواح

امروالقیس:

اصد نشاص ذی القرنین حتی / تولی عارض الملک الهمام

این موضوع به راحتی نشان میدهد که پرسشگران از پیامبر الزاماً یهودیان نبوده اند و اعراب شخصی به نام ذوالقرنین را ذکر کرده اند حال آنکه چنین فردی در بین یهودیان نام برده نشده است.

ذوالقرنین در زبانهای سامی :

زبان اکدی : در متون میخی آشوری این واژه ذیل "qarnu" آمده که به معنای اشخاص یا خدایان و معنای دیگر قابل اهمیت "شاخ" ، "دم عقرب" و... است و اینکه این واژه به معنای "قدرت" نیز بکار رفته است. که البته داشتن دو شاخ روی کلاه خود میتواند نشان قدرت هم باشد.

عبری : در زبان عبری واژه ی "قرن" به معنای شاخ بکار رفته  و qeren  به معنای شاخ  و قدرت و گاهاً زیبایی بکار رفته ، اما هیچ "شخص" خاصی در کتب عبری "ذوالقرنین" یا "قرنین" و صاحب دو شاخ معرفی نشده است.

سریانی : در این زبان این کلمه در ذیل qarna به معنای شاخ و بوق شاخی آمده است و گاها به معنای قدرت.

در نتیجه در تمام این زبانها که مربوط به اعصار مختلف است ، عبارت شاخ یا قدرت مشترکند.

 -  اسکندر

اسکندر پسر فیلیپ (فیلیپ، گاه به صورت فلیقوس یا فلیفص یا فلیص -همگی معرب فیلیپ- آمده است) که در بن مایه های اسلامی از او به یونانی یا مقدونی یاد شده است.(قرطبی/آلوسی /عاملی و...) نولدکه، که اسکندر را ذوالقرنین دانسته به اسطوره ای سریانی که متعلق به قرن ششم میلادی است اشاره میکند که در آن آمده است: «اسکندر خدا را مخاطب قرار داد و گفت: من میدانم که تو دو شاخ به من داده ای که روی سرم رشد کند تا بتوانم بر همه ی ممالک جهان چیره شوم» (به نقل از دایره المعارف اسلام – ویرایش اول) که این با سکه های یافت شده از اسکندر در بسیاری از مناطق جهان از یونان و مصر و بین النهرین و ایران و... مطابقت دارد و آنها نیز کلاهی را روی سر اسکندر نشان میدهند که دو شاخ بر آن نصب شده است.

ارسطو معلم اسکندر

نگاهی بر فضایل ارسطو معلم اسکندر

 در بحث پیرامون اسکندر  و ذوالقرنین اغلب به آیین و اخلاق او و یونانیان خرده  میگیرند ، حال آنکه دانشمند بزرگی همچون ارسطو بار تربیت اسکندر را بر دوش میکشید و شاید بتوان گفت تنها حاکمی که زیر دست دانشمندی به این عظمت تربیت شده است همین اسکندر است و قرآن هم به "علم" و "حکمت" اسکندر اشاراتی داشته و فقط جهان گشایی مد نظر قرآن نبوده. حال میتوانیم ارسطو را بطور مختصر از چند دیدگاه بررسی کنیم:

امام خمینی(ره)، از ارسطو به عنوان پایه گذار علم منطق و از خدمات علمی آن استاد فرزانه، به بزرگی یاد میکند و میفرمودند: ارسطو بن نیقم ماخوس از اهل اسطاجه از بزرگان فلاسفه جهان به شمار میرود و تعلیمات منطقی و قواعد علم میزان ، که پایه علم ها است، رهین زحمتهای گرانبهای این مرد بزرگ است و از این سبب که بنیان تعالیم منطقیه کرد به "معلم اول" مشهور شد و شیخ الرئیس اعجوبه روزگار در پیش تعالیم این بزرگمرد زانو به زمین زده و زمین ادب بوسیده و به گفته شیخ الرئیس تاکنون به قواعد منطقیه که ارسطو بنا نهاده، احدی را یارای اشکال نبوده و آرای متین او دستخوش نقص و ابرام نشده. امام خمینی(ره) از ارسطو به بزرگی و گاهی از وی به عباراتی چون فیلسوف عظیم الشأن و حکیم بزرگوار یاد مینمودند. و از طرف دیگر افلاطون را مورد تمجید قرار داده، میگویند: او در باب الهیات آرای متین محکم دارد که شیخ شهاب الدین سهروردی و صدرالمتالهین ، فیلسوف شهیر اسلامی بعضی از آنها را مبرهن و مدلل کرده اند، مثل قول به مثل افلاطونیه و مثل معلقه.

دورانت در تاریخ تمدن درباره ی ارسطو میگوید: در سال 343 فیلیپ که شاید او را از دربار آمونتاس میشناخت دعوتش کرد که تعلیم و تربیت اسکندر را که پسر سرکش 13 ساله ای بود به عهده بگیرد. ارسطو به پلا آمد و چهار سال بر سر این کار زحمت کشید. در سال 340 فیلیپ او را مامور ساخت که تجدید بنا و اسکان مردم شهر ستاگیرا را که در جنگ با اولونتوس خراب شده بود به عهده بگیرد و قوانینی برای آن وضع کند. ارسطو از عهده تمام این کارها با موفقیت برآمد و موجبات رضایت اهالی را فراهم ساخت و ایشان نیز در ازای آن، افتتاح شهر را در یکی از تعطیلات سالانه به دست او انجام دادند.(ص448)

در سال 334 به آتن برگشت و شاید با کمک مالی اسکندر مدرسه ای برای تدریس معانی بیان و فلسفه باز کرد... صبحها به دانشجویان خود دروس عالی تدریس میکرد و بعدازظهرها برای گروهی عمومیتر احتمالاً در باره فن خطابه ، شعر ، اخلاق و سیاست سخنرانی میکرد. در بازمانده ی آثار این دانشمند باید در جستجوی اندیشه ای باشیم که روزی زنده بود و در اعصار بعد موجب گردید که لقب «فیلسوف بزرگ» به ارسطو اطلاق گردد. مغز کنجکاو او متوجه فرایند و فن استدلال است و این دو را با چنان دقت و شدتی تجزیه و تحلیل میکند که «ارغنون» برای دو هزار سال به صورت کتاب پایه علم منطق باقی ماند. با وجود اشتباهاتش ، ارسطو پدر روش علمی ، و اولین کسی است که تحقیقات علمی دسته جمعی را شروع کرده است... زیست شناسی ارسطو بیست قرن بدون رقیب ماند.

ارسطو میگوید: «ما بایستی اصل و شروعی برای هر حرکت و یا نیرو در دنیا قایل شویم و این مبدأ خداست. چون خدا حاصل جمع و مبدأ هر حرکت است ، حاصل و مقصد تمام هدفها در طبیعت است ، خدا علت غایی و اولیه است.»

ارسطو درباره ی سیاست جمله ای ناب دارد که ویل دورانت میگوید هر آمریکایی باید آنرا از بر بداند و آن اینست که: « اگر چه ممکن است یک نوع حکومت از دیگران بهتر باشد ولی دلیلی در دست نیست که نوع دیگری ، تحت شرایط خاص ، از آن بدتر باشد» اگر هیئت حاکمه نفع عموم مردم را بر نفع خود ترجیح دهند هر نوع حکومتی خوب است و عکس آن اگر باشد هر نوع حکومتی بد است. ارسطو همچنین میگوید: «درست است که قضاوت جمع در اغلب موارد از قضاوت فرد صحیحتر است و هر چه عده زیادتر شد فساد دیرتر رخنه میکند... لیکن حکومت کردن استعداد و دانش خاص میخواهد و ممکن نیست کسی که زندگی یک نفر آهنگر یا نوکر را داشته بتواند در دانش و فضل یعنی کردار نیک و تحصیل و قضاوت صحیح به درجه اعلا برسد...». و «حکومتهایی که اکثر اعضای آنها مردم متوسط الحال هستند با ثبات تر از آنهایی هستند که در آن فقیران یا دولتمندان اکثریت دارند.»

دورانت در نهایت چنین مینویسد: «چنانچه پاتر میگوید: ارسطو "معلم اول" است ، استیلای طولانی او بر افکار و روشهای فلسفی مبین باروری عقاید و عمق بصیرت اوست. رسالات او در اخلاق و سیاست از لحاظ شهرت و نفوذ بی همتاست و سخن کوتاه پس از اینکه تمام جوانب آثار ارسطو را بسنجیم هنوز وی "استاد مردان دانش" ، بهترین  دلیل امید بخش وسعت ذهن بشر و الهام دهنده کسانی است که میکوشند معرفت پراکنده بشر را قابل رویت و فهم سازند.» (ص458)

در کتاب تاریخ یعقوبی که از کهن ترین کتب تاریخ اسلام است و حاصل سفرهای خود یعقوبی (احمد بن اسحاق یعقوبی) است مطالب مفصلی پیرامون تالیفات ارسطو (تاریخ یعقوبی ، صفحه 154- مترجم محمد ابراهیم آیتی– انتشارات علمی و فرهنگی) میخوانیم که: ...و از دانایان یونان است «ارسطاطالیس» پسر نیقماخس جهراسنی و او شاگرد افلاطون بود پس از عالم علوی و سفلی و در صلاح و فساد عالم و در اخلاق نفس و در حقیقت منطق سخن گفت و قواعد حکمت و اقسام و شعبه های آن را وضع کرد پس نخستین کتابش «کتاب مدخل» برای علم فلسفه است و... یعقوبی تا نه کتاب را نام میبرد و آنگاه میگوید: «کتابهای ارسطو در منطق هشت کتاب است که اول آنها "قاطیفوریاس" نامیده شده و غرضش در این قسمت بحث در مقولات دهگانه مفرده است... کتاب ششم که "سوفسطیقا" نامیده شده غرضش در آن گفتگو پیرامون مغالطه است و میگوید مغالطه چند نوع است و چگونه باید از قبول مغالطه ها پرهیز کرد و در همین کتاب است که سوفسطاییان را رد کرده است.» سپس از ششم کتاب طبیعی او بر می شمرد و آنگاه کتابهای نفسانی ارسطو را نام میبرد... و سپس «کتاب ارسطو در توحید است که در آن میگوید: علت ثابت (بی حرکت) علة العلل است و دهر در زیر امر اوست و اوست که مبدع اشیاء است و ابداع کار او است و در باب گفتاری دارد که توحید را آشکار ساخته است.»

نظر آیت الله جوادی آملی پیرامون ارسطو و دیگر فلاسفه ی یونان

آیت الله جوادی آملی میفرمایند: «شاگردان ارسطو هر وقت مشکل علمی داشتند میرفتند کنار قبر ارسطو آنجا مباحثه میکردند و به برکت آن مکان مشکل علمی ‌شان حل میشد... اینها موحّدان عالم بودند قرنهاست که شیعه و سنّی میگویند ارسطو قبرش منشأ برکت بود...».

پیشتر پیرامون نظر علما و مورخان مسلمان ، نقل قولهایی آوردیم ، نیز با نظر امام خمینی (ره) پیرامون ارسطو پرداختیم و آورده شد که امام خمینی ارسطو را با القابی نظیر "فیلسوف عظیم الشان" و "حکیم بزرگوار" خطاب نموده اند، اما با توجه به اهمیت و تاثیری که شخصیت ارسطو میتوانسته بر شاگرد خاصش یعنی اسکندر گذاشته باشد ، در این یادداشت به سخنان استاد جوادی آملی میپردازیم که در نوع خود قابل تامل است. آیت الله جوادی آملی در دیدار با اعضای بنیاد نهج البلاغه در ۲۳ اسفند۹۰ میگویند:

«خاورمیانه را خود وجود مبارک حضرت ابراهیم اداره کرد. یعنی در خاورمیانه غیر از الحاد و وثنیت چیز دیگری نبود؛ یا بت پرستی بود یا الحاد؛ و وجود مبارک ابراهیم خلیل آمد، برهان اقامه کرد، اثر نکرد؛ تبر گرفت و بتها را شکست، اثر نکرد؛ رفت در آتش و گلستان کرد و اثر کرد. آن حرف گرفت که «یا نَارُ کونِی بَرْداً وَ سَلاَماً»؛ این نظیر «فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً» نبود که نگیرد؛ بلکه کلّ خاورمیانه را گرفت. از آن به بعد سقراط کشته شد و دین را و توحید را در یونان حفظ کرد. جناب ابوریحان بیرونی در "تحقیق ماللهند" میگوید که من از مردم هند گله دارم برای اینکه نتوانستند مثل یونان، دین را حفظ کنند. در یونان در اثر افرادی مثل سقراط، افلاطون و ارسطو، موحّدان را تربیت کردند. اگر چهار تا روحانی و چهار تا عالم در هند بود، دیگر بودا و برهمن آن خلأ را پر نمیکرد. جوانها را باید در حدّ ترجمه، میانسالها را در حدّ دیگر؛ و علوم عقلیه را در حدّ دیگر. باید از این دریا حداکثر بهره را ببریم و همانطور که در تابلوی آکادمیهای ارسطو و افلاطون مینوشتند کسی هندسه نخوانده وارد نشود، این حرف همۀ انبیا است؛ منتها آنها از انبیاء گرفتند.»

آیت الله جوادی آملی در تفسیر سوره ی صافات در ۱۹ فروردین ۹۳ میفرماید: حضرت ابراهیم (ع) به تنهایی یک امت بود به این دلیل بود که در آن زمان کاری کرد که کل خاورمیانه خوابیده را بیدار کرد. اما برخی اصلا بیدار نشدند برخی دیر بیدار شدند برخی زودتر. قوم حضرت ابراهیم (ع) اصلا بیدار نشدند یونانیان زودتر بیدار شدند و اندیشه توحید در یونان بر اثر کار حضرت ابراهیم (ع) بود و گرنه یونان یا ملحد بود یا مشرک نظیر ایران، رم و امثال آن. وقتی این فکر توحیدی به خاورمیانه رسید یونان زودتر و بیشتر از دیگران به فکر توحید افتاد و در این راه شهید داد. سقراط مردم را به توحید دعوت کرد و در همین راه توحید شربت شهادت نوشید بعد افلاطون را تربیت کرد بعد ارسطو را تربیت کرد و بعد این اندیشه توحید از آنجا به جای ‌های دیگر رسید. ابوریحان بیرونی میگوید شاگردی غیر مستقیم حضرت ابراهیم ‌ها را ارسطوها، افلاطونها و سقراطها بر عهده گرفتند بعد دیگران. بنابر این حضرت ابراهیم (ع) توحید را در خاورمیانه منتشر کرد. و ایشان پیرامون زیارت قبر علما و بزرگان چنین میفرمایند:

من از تهران که میآمدم قم رفتم خدمت مرحوم آقای شیخ محمدتقی آملی عرض کردم که میخواهم بروم قم اجازه میدهید چه چیزی بخوانم و امثال اینها ایشان هم از قم تعریف کرد و هم برنامه داد فرمود برنامه یک فقه یک اصول یک معقول ، و فرمود قم منشأ برکت است گذشته از اینکه خب مضجع آن کریمه اهلبیت علیه السلام است علما و بزرگان در آن دفن ‌اند فقها دفن ‌اند حکما دفن ‌اند بزرگان‌ دفن ‌اند و در جوار قبور بزرگان برکات فراوانی است آن وقت این قصّه را نقل کرد گفت شاگردان ارسطو هر وقت مشکل علمی داشتند میرفتند کنار قبر ارسطو آنجا مباحثه میکردند حل میشد این را ما از ایشان شنیدیم خب برای ما حجّت بود بعد که با قبسات مرحوم میرداماد که آشنا شدیم دیدیم مرحوم میرداماد در قبسات در بحث زیارت قبور بزرگان این فرمایش را نقل میکند که شاگردان ارسطو وقتی مشکل علمی داشتند میرفتند کنار قبر ارسطو و به برکت آن مکان مشکل علمی شان حل میشد. جناب میرداماد این را از کجا نقل میکند از المطالب العالیه فخررازی.  اینها موحّدان عالم بودند قرنهاست که شیعه و سنّی میگویند ارسطو قبرش منشأ برکت بود.

آیت الله جوادی آملی پیرامون رد ارسطو توسط هشام که شاگرد امام صادق (ع) بود میگویند: شما میبینید برخیها میگویند در نقص ارسطو همین بس که هشام که شاگرد امام است بر او رد نوشته بله رد نوشته این هست که هشام حرف ارسطو را رد کرده اما این روایت نورانی را مرحوم صدوق (رضوان الله علیه) در همین کتاب توحید صدوق نقل کرده که حضرت درباره برخی از نظرات هشامین فرمود: «لیس القول ما قال الهشامان»  مبادا حرف این هشامها را گوش دهید این هشام که گرفتار تجسیم بود ارسطوی موحّد را رد میکند آن وقت شما میگویی چون شاگرد امام ، ارسطو را رد کرده بنابراین ارسطو مردود است؟! شاگرد امام است معصوم که نیست اینها را مجمع باید تشخیص دهد هشام را بررسی کند نقل مرحوم صدوق در توحید را درباره هشامین بررسی کند آن وقت ببیند که ردّ هشام نسبت به ارسطو در کدام منطقه است.

با توجه به این فرمایشات و نوشته های پیشین درباره ی دین ارسطو که استاد اسکندر بوده و از کودکی او را تربیت کرده است، میتوان فهمید که اسکندر با چه نوع آموزه هایی تربیت یافته و تحت تعلیم چه آموزگاری بوده...

1- رفتار اسکندر :

"همه جا الیگارشیها را برانداخت و دموکراسیها را با قوانین سابقش احیا کرد ، این هم خود اقدامی علیه دولت ایران بود که همیشه از حاکمیت اقلیت (الیگارشی) حمایت کرده بود. طبعاً پرداخت مالیات به دولت ایران هم ممنوع شد. همه جا آزادی از سلطه هخامنشیان را با خوشحالی پذیرفتند و اسکندر را آزادیبخش شمردند... آنها به طور قطع آزادی را بزرگترین موهبت میدانستند ، این معنا در کتیبه ای که در قرن سوم که در پرین بدست آمده چنین زیبا مطرح شده است: «برای یونانی چیزی از آزادی مهمتر نیست»" (اولریش ویلکن و یوجین برزا – اسکندر مقدونی – ص132).

2- سد اسکندر :

اسکندر سدی ساخت تا جلوی اقوام شمالی و مهاجر و مهاجم را در مقابل هجوم آنها به ایران و بین النهرین بگیرد... (تمام مناطق یهودی نشین در بابل ، ایران ، خراسان ، سبا(یمن) ، دیاربکر ، بین النهرین ، گوتیها در کوه آرارات ، آلان: سرزمینی در میان کوهها که تنها راه ورود به آن یک دروازه آهنی است ، این دروازه به دستور اسکندر مقدونی ساخته شده). (سفرنامه رابی بنیامین تودولایی – ص102). با توجه به گفته های بسیار متنوعی که پیرامون سد گفته شده ، واقعیت اینست که تقریبا هیچ سدی را اکنون در دست نداریم که به یقین و کاملاً با توصیفات قرآن همخوانی داشته باشد... (خصوصا در مورد کوروش)... چون اگر سد گرگان یا داریال را سد اسکندر حساب کنیم کوروش نقشی ندارد ، و در مورد او اسناد بسیار ضعیف ترند...

اما سخن برخی از جمله دانشمندان ایرانی را هم اگر نادیده بگیریم و افسانه بپنداریم ، بنیامین تودولایی را نمیتوان متهم به طرفداری کرد... حال چرا سد را در چنین مناطقی در نظر میگیریم و در نقاط جنوبی تر دنبال چنین سدی نمیگردیم؟!...

3- اقوام :

طبق آماری که داریم و اقوامی که نام برده ایم بیشتر اقوامی که مراکز تمدنی را مورد هجوم ممتد و مداوم قرار میدادند از شمال به سمت جنوب حرکت میکردند... این را میتوانید با یک آمارگیری رد یا اثبات کنید... هجوم وایکینگها ، فرانکها ، گلها ، هانسها ، توتونها ، هونها ، مهاجمین اسلاو و استپهای شمالی ، بلغارها ، ترکها ، تاتارها ، و مغولها و... این را با سخن دانشمندان هم میتوان تطبیق داد...

4- علم ساختن سد :

ذوالقرنین هر کس بوده او یا اطرافیانش ، علم ساختن سد را داشتند ، آنهم با این ویژگی ، چون خود آن قوم توانایی ساختن سد را گویا داشته اند ولی باز سد ویران میشده و مورد هجوم واقع میشدند. ولی نکته خاص همان دانش ساختن سد نزد ذوالقرنین و یا همراهان و نزدیکانش است... میدانیم استادش ارسطو پیشتر سابقه ساختن یک شهر را داشته و در آن بازه زمانی کسی بهتر از او نمیتوانسته مهندسی این سد را بر عهده داشته باشد.

5- آتش گرفتن تخت جمشید :

که (یک دروغ بزرگ و غیر علمی) است ، و بیشترین انتقادهای ما از اسکندر زمانی است که داستان آتش زدن تخت جمشید و فریب خوردن او و شرابخواری او پیش کشیده میشود ، در حالی که اکنون با پیشرفت علم باستان شناسی میدانیم که تخت جمشید هیچگاه آتش زده نشده و این داستان را مورخانی چون هرودوت که به دروغگویی شهره است برای تلافی آتش زدن آتن ساخته اند ، میدانیم که سنگهای بکار رفته در تخت جمشید و پاسارگاد همگی از سنگهای آهکیست و سنگ آهک از کربنات کلسیوم caco3 است که زیر فشار یک آتمسفر، در گرمای 894 درجه با گرفتن 391 کالری گرما در هر گرم ، میپزد و به 44 درصد co2 و 56 درصد cao تجزیه میشود. گاز co2 به هوا میرود و آهک زنده cao میماند. آهک زنده با آب ترکیب شده ، آهک شفته ca2(oh) میشود ، و 280 کالری گرما از هر گرم آزاد میگردد. بر این اساس داستان فریب خوردن اسکندر و...  که او بواسطه آنها تخت جمشید را آتش زد ، خود بخود ، دروغ بودنشان روشن میشود.

6- چشمه گل آلود (Volcanic Mud) :

 (حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِنْدَهَا قَوْمًا قُلْنَا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْنًا)  تا هنگامیکه (در سیر خود) به مغرب رسید خورشید را (که در دریای محیط غروب میکرد) چنین یافت که در چشمه آب تیره‏ای رخ نهان میکند و آنجا قومی را یافت که (چون کافر بودند) به ذوالقرنین دستور دادیم که درباره این قوم یا قهر و عذاب (اگر ایمان نیاوردند) یا لطف و رحمت (اگر ایمان آرند) به جای آور. (سوره کهف آیه 86)

با فرضهای پیشین میدانیم که در حوالی قفقاز اسکندر سدی زده که بنیامین تودولایی قرنهای پیش آنرا روایت کرده و حال باید بینیم در آن منطقه چه پدیده ای وجود دارد که قرآن میگوید اسکندر خورشید را در حالی که در چشمه ای گل آلود غروب میکرده دیده... ، فلذا از حدود 700 گل فشان شناسایی شده در دنیا، 300 گل فشان در آذربایجان و در حاشیه دریای خزر فعال هستند... گزارش شده است که توانایی بیرون ریختن میلیونها متر مکعب گازهای هیدروکربنی و کوهی از گل را دارند. خوشبختانه خسارت ناشی از این گل فشانها کم بوده و بسیاری از توریستها برای استفاده از اثرات درمانی استخر گل فشانها به این مناطق سفر میکنند.

گل فشانهای جمهوری آذربایجان نمادهای دیدنی وجود منابع نهفته نفت و گاز در زیر عمق زمین در دریای خزر هستند. تراوش گاز زمانی اتفاق میافتد که زیر سطح زمین از گاز متان اشباع شده و به دنبال پیدا کردن راه عبور به سطح هستند. مثال مشهور تراوش گاز، در یانارداق (کوهستان آتش) در شبه جزیره آبشرون است. مردم غالباً برای دیدن رقص شعله ها به آنجا میروند و از تماشای این پدیده دلفریب که هیچگاه خاموش نمیشود لذت میبرند و این برای آنها جالب است که بفهمند چگونه این آتش جاوید میماند و از داخل زمین میسوزد و وسیله ای برای پرستش میشود. مردم آذربایجان پیدایش آیین زرتشتی در آذربایجان را -در حدود 2000 سال پیش- با این پدیده زمین شناسی مرتبط میدانند. بر طبق نظر آنان اسم کشور "آذربایجان" نیز از کلمه آذر به معنی "آتش" از زبان فارسی مشتق شده است. این آیین آتش پرستی مهمترین آیین تاریخی قبل از اسلام در این منطقه بوده است.

حجم نهایی سالیانه گاز گسیل شده توسط همه گل فشانها در آذربایجان 20 میلیون مترمکعب در سال برآورد شده است. در سال 1964 گل فشان "Turaghayi" شعله هایی ایجاد کرد که چندین سال سوختن آن به طول انجامید و 500 میلیون متر مکعب گاز از آن آزاد گردید. گل فشانهای آذربایجان معمولا خارج از مراکز جمعیتی، به طور ناگهانی و در زمان کوتاهی اتفاق میافتند. به همین دلیل مشاهده آنها از ابتدا تا انتها میسر نمیگردد. به استثنای گل فشان "Lokbatan" که توسط دانشکده علوم موسسه زمین شناسی آذربایجان مطالعه گردید و فوران آن بیشتر از 20 ساعت به طول انجامید Lokbatan نام منطقه ای واقع در 15 کیلومتری جنوب باکو است که در زمانهای گذشته به علت وجود گل، شتر ها در آن غرق شده اند.

گل فشانهای آذربایجان در اندازه و شکلشان تنوع دارند، اما بیشتر گل فشانهای این کشور مخروط کوچک یا منفذ خروج گل دارند. این مخروطهای کوچک جالب بوده و حتی منظره زیبایی دارند و گل سرد، آب و گاز به بیرون میریزند. در این گلها خواص درمانی (ید، برم، کلسیم، منیزیم، اسیدهای ارگانیک و هیدروکربنهای آروماتیک) گزارش شده است. این محلول گلی ماده سمی قابل توجه ای ندارد. گل فشانها اثری جاویدان و بی همتا هستند که نیاز به محافظت دارند و تاکنون در مورد 23 گل فشان در آذربایجان این محافظت انجام گرفته است.

مجسمه ای که مال کوروش نیست

زیر سوال رفتن تئوری ذوالقرنین بودن کوروش !

مجسمه کوروش که یک بت ترکیبی است...

پایه های تئوری ذوالقرنین بودن کوروش که بر اساس مقالات وزیر فرهنگ هندوستان یعنی ابوالکلام آزاد و پس از آن در تفسیر المیزان انتشار یافت ، با بررسی دقیق مجسمه منسوب به کوروش و خوابهای دانیال و... در حال فروریختن و ویرانی است.

«حمید محمد قاسمی» نویسنده «اسرأییلیات و تاثیر آن بر داستانهای انبیاء در تفاسیر قرآن» مینویسد که: روایات گوناگون و متفاوتی در تفاسیر نقل شده که مرحوم علامه طباطبائی در تفسیرالمیزان تنها به 39 وجه مختلف از اقوامی که در این باره وارد شده اشاره کرده است ، اولین بار «ابوالکلام آزاد» وزیر فرهنگ هندوستان در زمان رضاخان پهلوی در چند مقاله در شماره های یکم تا سوم مجله «ثقافه الهند» (فرهنگ هند) با استناد به نقش به اصطلاح کوروش در پاسارگاد، این تئوری را رواج داد که کوروش همان ذوالقرنین قرآنی است. و «دکتر حسین صفوی» نویسنده کتاب «اسکندر و ادبیات ایران و شخصیت مذهبی (اسکندر) مینویسد: به عقیده مرحوم آزاد:

1- ذوالقرنین کوروش کبیر هخامنشی است و این لقب و عنوان اشاره به خواب دانیال نبی است.

خلاصه خواب دانیال در سفر کتاب منسوب به وی، فصل هشتم چنین است: دانیال شبی در رویا دید در کنار نهر اولای قوچی دارای دو شاخ به طرف شرق و غرب و شمال و جنوب شاخ میزد و کسی را یارای مقاومت با او نبود. ناگهان از طرف مغرب بز نری پیدا شد که یک شاخ بلند در میان چشمهایش بود و با آن قوچ درافتاد و او را نابود کرد... جبرئیل خواب دانیال را چنین تعبیر کرد که آن قوچ دو شاخ عبارت است از ملوک ماد و فارس و نیز بز نر مودار پادشاه یونان است...

2- مجسمه ای که در استخر (پاسارگاد) کشف شده دارای دو شاخ و دو پر است مجسمه کوروش است و دو شاخ اشاره به تصویر معنی ذوالقرنین است و بالهای وی مطابق خواب اشعیا در کتاب اشعیا، فصل46، آیه11) میباشد که کوروش را عقاب شرق نامیده است و به همین جهت مجسمه کوروش که در زمان اردشیر هخامنشی ساخته شده مرغ نامیده شده و رودی نیز که زیر پای آن روان است مرغاب نام دارد...» (اسکندر و ادبیات ایران و شخصیت مذهبی اسکندر، دکتر سید حسین صفوی، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، تهران، 1364 ص288-287)

3- دلیل سوم که در رابطه با همین مجسمه و اعمال صاحب مجسمه در باب احداث سد یأجوج و مأجوج است چون در ارتباط با دو دلیل بالاست و در صورت اثبات اینکه این مجسمه مربوط به کوروش نباشد خود به خود فاقد ارزش میشوند لذا از ذکر آن که مشهور عام و خاص است خودداری کرده و به رد دو دلیل اول که ستون فقرات دلایل جناب ابوالکلام آزاد در انتساب لقب ذوالقرنین به کوروش است میپردازیم.

مجسمه ای که مربوط به کوروش نیست :

دکتر سید حسین صفوی در مورد این مجسمه به صراحت مینویسد: این مجسمه... ابدا متعلق به کوروش نیست و اکثر دانشمندان برآنند که این پیکر نه متعلق به کوروش اول و نه متعلق به کوروش دوم کوچک برادر اردشیر دوم بلکه خواسته اند ملکی را بنمایانند که در حال پرواز است و دست خود را برای رد کردن ارواح شریر بلند کرده است حال مسئله این است که چگونه و چه کسی یک مجسمه بی اسم و رسمی چنین را «کوروش» نامگذاری کرده و آنرا «ذوالقرنین» دانسته است. اینجاست که جعل و جعلیات به اوج خود میرسد و میگویند نه امروز بلکه روزگاری بر روی این مجسمه کتیبه ای با دو سطر خط پارسی باستان و یک سطر خط بابلی و یک سطر خط عیلامی بوده که روی آن نوشته شده بود «من کوروش، پادشاه هخامنشی»!!

دکتر بهرا م فرهوشی استاد دانشگاه تهران غیرباورانه در کتاب خود به نام ایرانویج مینویسد: «دیولافوا باستان شناس معروف فرانسوی و خانم او در سفرنامه های خود ذکر میکنند که این کتیبه را بر روی پیکره بالدار کوروش دیده اند». (ایرانویچ، دکتر بهرام فرهوشی ، انتشارات دانشگاه تهران، انتشار1902، شماره مسلسل 3114 تاریخ انتشار آبنماه1370، ص65)

در صورتیکه در سفرنامه مادام ژان دیولافوا که اتفاقاً جناب محمد علی فرهوشی با نام «ایران کلده و شوش» ترجمه کرده و جالبتر اینکه به کوشش خود جناب دکتر بهرام فرهوشی چاپ گردیده به هیچ وجه در تصویری که مادام دیولافوا از تصویر به اصطلاح کوروش کشیده هیچ کتیبه ای بر روی مجسمه وجود ندارد ولی در عوض کتیبه مذکور در روی یک ستونی دیگر که اصلاً ربطی به این ستون ندارد و در فاصله خیلی بعید از هم قرار دارد و حتی یک نفر از ایلات محلی در زیر آن به استراحت میپردازد و همان کتیبه بالای آن ستون دیده میشود. و نشان میدهد که جناب دکتر و استاد دانشگاه تهران چقدر با تاریخ و تاریخ باستانی و باستانشناسی ایران آشنایی دارد!!

دکتر بهاءالدین پازارگاد استاد دانشگاه در کتاب وزین خود «تاریخ فلسفه و مذاهب جهان» کتاب دوم آیین زرتشت و سایر مذاهب ایران باستان در مورد همین نقش به اصطلاح کوروش و کتیبه به اصطلاح روزگاری موجود در روی آن به صراحت مینویسد: «من شخصاً مدت یک هفته این سنگ را در محل خود بررسی نمودم و به این نتیجه رسیدم که امکان نداشته است که کتیبه ای بالای این سنگ (مجسمه کوروش) وجود داشته باشد. به نظر من این طور رسید که یکی از مسافران انگلیسی در قرن هیجدهم این محل را بازدید کرده است و کتیبه ای را که هنوز روی یکی ازجرزهای سنگی در این محل به خط میخی موجود است در کتابی که منتشر نموده نقاشی کرده است و شخصا فرشته بالداری که روی جرز (ستون) دیگری بوده رسم نموده است. دانشمند دیگری که هیچوقت به ایران مسافرت نکرده و «دوبوا» نام دارد و فرانسوی است که کتاب آن نویسنده انگلیسی را خوانده و معلوم نیست به چه علت در کتاب خود آن کتیبه را بالای آن فرشته بالدار قرار داده است بعداً دیگران کتاب «دوبوا» را خوانده اند و وقتی به پاسارگاد آمده اند دیده اند آن کتیبه بالای آن فرشته (مجسمه کوروش) نیست». (تاریخ فلسفه و مذاهب جهان. کتاب دوم آیین زرتشت و سایر مذاهب ایران باستان، دکتر بهاالدین پازارگاد، چاپ اول، 1347، به نقل از اسکندر و ادبیات ایران، ص292)

در تحقیقات جدید عوض نوشتن نام کوروش در زیر آن مجسمه کذایی دانشمندان فعلی مرقوم میدارند: فرشته بالدار. چنانچه در کتاب «تخت جمشید» نوشته مهرداد بهار -نصراله کسرائیان- دقیقاً در زیر همین ستون پاسارگادی و در توضیح همان نقش جنجالی به صراحت نوشته شده «فرشته بالدار». (کتاب تخت جمشید ، مهرداد بهار- نصراله کسرائیان، تدوین شهریار ایزدی ترجمه سودابه دقیقی، چاپ چهارم، 1372، ص95)

و نیز در کتاب سرزمین مهروماه تخت جمشید، نقش رستم، نقش رجب، «پاسارگاد» در زیر همان مجسمه به اصطلاح کوروش سابق نوشته شده : پاسارگاد – فرشته بالدار. (سرزمین مهروماه، تخت جمشید، نقش رستم، نقش رجب، دکتر فرخ سعیدی، سازمان میراث فرهنگی کشور، چاپ اول، تهران، 1376، زیر تصویر منسوب به کوروش سابق (بدون صفحه))

حتی در کتاب راهنمای تخت جمشید به قلم جناب دکتر فرخ سعید –که از سوی سازمان میراث فرهنگی کشور- منتشر شده در مورد عدم کوروش بودن و طرز لباس و سایر مشخصات آن مینویسد: لباس بلند فردی که اینجا دیده میشود تا ساق پای او میرسد که با آستینهای کوتاه، یک لباس کاملا عیلامی است نیمرخ مردی نشان داده شده است که در حال حرکت به سوی تالار است و دست راست بلند شده اش از آرنج خم شده است. دو جفت بال بزرگ با پرهای روی هم افتاده از جلو و عقب بدنش بیرون آمده است. موهای سر و ریش کوتاه او حالت تابیده شده دارد. نکته ای که روشن نیست تاج شاخ مانند اوست که سه چیز گلدان مانند را نگه داشته و مانند تاج خدایان مصری به ویژه هارپوکراتس Harpocrates است باید در نظر داشت که کوروش هرگز به مصر که پسرش کامبیز آنرا تسخیر کرد نرفته بوده.

علامه طباطبایی نیز در تفسیر المیزان درباره جعلیات یهود پیرامون ذوالقرنین میگویند: خواننده عزیز باید بداند که روایات مروى از طرق شیعه و اهل سنت از رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله وسلم) و از طرق خصوص شیعه از ائمه هدى (علیهمالسلام) و همچنین اقوال نقل شده از صحابه و تابعین که اهل سنت با آنها معامله حدیث نموده (احادیث موقوفه اش میخوانند) درباره داستان ذوالقرنین بسیار اختلاف دارد، آن هم اختلافهایى عجیب ، و آن هم نه در یک بخش داستان ، بلکه در تمامى خصوصیات آن. و این اخبار در عین حال مشتمل بر مطالب شگفت آورى است که هر ذوق سلیمى از آن وحشت نموده ، و بلکه عقل سالم آن را محال میداند، و عالم وجود هم منکر آن است. و اگر خردمند اهل بحث آنها را با هم مقایسه نموده مورد دقت قرار دهد، هیچ شکى نمیکند در اینکه مجموع آنها خالى از دسیسه و دستبرد و جعل و مبالغه نیست. و از همه مطالب غریب تر روایاتى است که علماى یهود که به اسلام گرویدند -از قبیل وهب ابن منبه و کعب الاحبار- نقل کرده و یا اشخاص دیگرى که از قرائن به دست میآید از همان یهودیان گرفته اند، نقل نموده اند.

بنابراین دیگر چه فائده اى دارد که ما به نقل آنها و استقصاء و احصاء آنها با آن کثرت و طول و تفصیلى که دارند بپردازیم؟... لاجرم به پاره اى از جهات اختلاف آنها اشاره نموده میگذریم ، و به نقل آنچه که تا حدى از اختلاف سالم است میپردازیم...

خوابهای دانیال :

خوابهای منسوب به دانیال نبی و اشعیا نیز اغلب ساختگی و از جعلهای یهود است. در سفر دانیال ، فصل 8 آیه 20 و21 چنین آمده بود که: «قوچ صاحب دو شاخی که دیدی ملوک مداین (مادها) و فارس است و بز نر مودار پادشاه یونان است». در اینجا آشکارا دیده میشود که قوچ صاحب دو شاخ یا ذوالقرنین عنوان «ملوک» یعنی «پادشاهان» ماد و پارس ذکر شده و اگر نظریه جناب ابوالکلام آزاد را در تطبیق ذوالقرنین –که یک فرد است- با این آیات «سفر دانیال» بسنجیم آن وقت روشن میشود که «تمام ملوک» یعنی «تمام پادشاهان ماد و پارس» میباید که «ذوالقرنین»!! محسوب شوند و این نقض غرض است چه ذوالقرنین قرآنی یک فرد بود نه خیلی از پادشاهان ماد و پارس!!

و نیز اگر اصل خواب دانیال را نیز «جدی» بگیریم این خواب نه به نفع کوروش و سلسله هخامنشی بلکه به ضرر آنهاست و بیشتر به درد تضعیف روحیه سربازان هخامنشی میخورد نه یونانی! چه آشکارا پیشگویی شده که پادشاه یونان، پادشاهان ماد و پارس را شکست خواهد داد و چون هر روز پادشاهی از ماد و پارس با پادشاهی از یونان در جنگ و جدال بودند لذا اگر افسران و درجه داران و بویژه اعیان و اشراف ایرانی میدانستند که چنین خوابی از طرف پیغمبری برای آنها دیده شده به هیچوجه روی فرد بازنده سرمایه گذاری نمیکردند و این خواب عوض تحکیم موقعیت کوروش به عنوان «ذوالقرنین» به عنوان کسی که با «دوشاخ قوچی» خود از پس «یک شاخ بزی» برنمیآید به تضعیف موقعیت کوروش ذوالقرنین!! میانجامید و عقل حکم میکند که «ذوالقرنین» بودن چنین قوچی عطایش به لقای بزی بخشیده شود که با دو شاخ از پس یک شاخ برنمیآید!! به هر حال این خواب برخلاف اعمال قرآنی ذوالقرنین است و در قرآن نیز صحبت از شاخ به شاخ شدن قوچ و بز و جنگ ماد و پارس با یونان نیامده و این خواب از جمله خوابهای اسراعیلیات است.

 اگر واقعیت را بخواهیم واقعیت این است که نه چنین خوابی دیده شده و نه چنین تعبیری انجام گرفته بلکه این بازیها بیشتر به بازیهای سیاسی – ایدئولوژی یهود در خاورمیانه برمیگردد چه کتاب دانیال نبی یا به اصطلاح خود یهودیان «سفر دانیال نبی» اصلا کتابی جعلی است. در اینکه بیشتر قسمتهای کتاب تورات جعلی و تحریف شده است و مسلمانان به تحریفات تورات معتقدند شکی نیست و دانشمندان بسیاری قسمتهای مهمی از تورات را «الحاقی» میدانند.«دکتر سید حسین صفوی» در مورد جعلی بودن کتاب دانیال نبی و رؤیای منتسب به او مینویسد: «به عقیده بیشتر محققین، این کتاب در زمان آنتیوخس اپیفانوس 164-175 پیش از میلاد نوشته شده و آن را به دانیال نسبت داده اند. (The word’s religious.p.646.) و اینگونه انتسابها در دوران اسلامی نیز ادامه داشت» (اسکندر و ادبیات ایران و شخصیت مذهبی اسکندر ص288)

و آنوقت کتابی در زمان آنتیوخوس چهارم یعنی بعد از 375 سال بعد از کوروش نوشته شده و با انتساب به دانیال نبی، آن حضرت را وا میدارند تا «خوابی برای کوروش» میبیند و دوهزار سال بعد نیز جناب ابوالکلام آن مجسمه کذایی موجود در پاسارگاد را که دوشاخ دارد برکشیده از روی آن خوابی میداند که 375 سال بعد از کوروش دیده شده است!! البته جالبترین قسمت این کتاب جعلی و انتسابی به «دانیال نبی» آمدن نام «مأمون خلیفه عباسی» در کتاب است!! و این نشان میدهد که دامنه جعل تا کجا کشیده شده است.

«ابن خلدون» در کتاب وزین خود با نام «مقدمه» که به «مقدمه ابن خلدون» معروف است «شرح حال مرد زیرک صحافی را به نام دانیال را میدهد که چگونه این مرد دروغ پرداز در زمان مقتدر خلیفه عباسی کاغذها و اوراق را مانند کاغذها و اوراق کهنه میساخت و بر روی آنها حروفی از اسامی صاحبان دولت و معاریف را به خطوط قدیمی مینوشت و آنها را رموزی درباره آنان میشمرد و مطابق خواست و میل و آرزوی آنها تفسیر مینمود و به صورت پیشگویی جلوه میداد و نسبت تمام این پیشگوییها را که بعضی از آنها روی داده بود و برخی دیگر بوقوع پیوسته بود به دانیال نبی میداد. این موضوع با تفصیلی تمامتر و کمی اختلاف در تجارب الامم ابن مسکویه آمده و در لغتنامه دهخدا ذیل کلمه (دانیال) نقل شده است.

بتهای مورد پرستش کوروش :

26- ...مردوک، خدای بزرگ از کردارهای من شاد شد.. (Marduk)

27- ...(آنگاه) مرا، کورش، پادشاهی که پرستنده ی وی است...

09- از شکوه های ایشان انلیل Enlil خدایان سخت به خشم آمد. (Enlil rapes Ninlil)

22- آنکه پادشاهیش را خداوند  (= مردوک) و نبو (Nabû) دوست میدارند.

نکاتی جالب پیرامون بابل از زبان ویل دورانت :

باید به خاطر داشت که لفظ «بابل»، چنانکه در آن افسانه‌ها آمده، مشتق از ببله (Babble) و پریشانی نیست، بلکه از بابیلون (Babylon) است که معنی باب الله را دارد...

درباره قوانین بابل :

 کدام شهر جدید امروز است که در آن حسن اداره به اندازه‌ای رسیده باشد که تاوان جرمی را که به سبب اهمال آن پیش آمده بپردازد؟ آیا براستی قانون، از زمان حمورابی به این طرف، ترقی کرده، یا تنها آن بوده است که افزونتر و پیچیده‌تر شده است؟

قانون نامه حمورابی: بدون شک، مجموعة قوانینی را میسازد که از مجموعة قوانین آشور، که بیش از هزار سال پس از آن تدوین یافته، بسیار مترقیتر و به اصول تمدن نزدیکتر است و، از پاره‌ای جهات، «به اندازة قانون یک کشور جدید اروپایی خوب است.»

یکی از قوانین بابل :

اگر زنی میتوانست ثابت کند که نسبت به شوهرش وفادار مانده، و شوهر در حق وی سختی روا داشته، البته طلاق نمیگرفت، ولی عملا حق داشت خانة شوهر را ترک گوید؛ در چنین حالتی به خانة پدر و مادر خود باز میگشت و علاوه بر جهیزیه، هر چیز دیگری را که پس از آن به دست آورده بود نیز با خود میبرد. (زنان انگلستان تا اواخر قرن نوزدهم چنین حقی را به دست نیاورده بودند)

ترویج فساد :

با حملة پارسیان عزت نفس مردم بابل یکباره از میان رفت و ضبط نفس و شرم از کارهای زشت نیز بکلی نابود شد. عادت فسق و فجور به همة خانواده‌ها راه یافت؛ زنان خانواده ‌های بزرگ نیز خودنمایی و آراستن و پیراستن خود را، چنانکه عدة بیشتری از مردم از جمال آنها بهره ‌مند شوند و لذت ببرند، از آداب و تعارفات عادی میپنداشتند. اگر روا باشد که گفتة هرودوت را در این خصوص باور کنیم، وی چنین میگوید: «هر مردی که دچار تنگدستی میشد، دختران خود را برای فسق و فجور در معرض عموم قرار میداد تا از این راه پول به دست آورد... حتی اسکندر... از اخلاقی که در میان مردم بابل رواج داشت به تعجب افتاده بود.

بخت النصر :

آنچه در تاریخ رایج میخوانیم و آنچه بین عوام مصطلح است ، بخت النصر شاهی بسیار ستمگر بوده که در مثالها نیز همچنان او را بعنوان نماد زشتی و ستم بکار میبرند ، اما باید تحقیق کرد که آیا براستی این تاریخ که سالیان طولانی ترویج شده ، حقیقت نیز دارد یا خیر. ویل دورانت درباره بخت النصر میگوید: این پادشاه آن اندازه زیست که تقریباً به آرزوهای خود رسید، و با وجود آنکه بیسواد بود و عقل کاملا سالمی نداشت(!!) بزرگترین فرمانروای زمان خود در خاور نزدیک، و بزرگترین جنگاور و سیاستمدار در میان شاهان بابل پس از حمورابی به شمار میرود... پیوسته با نفس خود میجنگید تا چنان نباشد که وی تنها به صورت کشورگشای بزرگی جلوه‌گر شود؛ درست است که گاه‌گاه لشکرکشیهایی میکرد تا به رعایای خود درسهایی در فضلیت فرمانبرداری و فروتنی بیاموزد، بیشتر اوقات در مرکز کشور خویش بود؛ به این ترتیب بابل را پایتخت بی رقیب خاور نزدیک، و بزرگترین و باشکوهترین پایتختهای جهان قدیم ساخت. 

ویل دورانت در ادامه از قول کتاب دانیال بخت النصر را شریر میخواند ، و اعتراف مینماید که این از روی انتقامجویی بوده که چنین لقبی به او داده اند. اما همین سخن دورانت به کتب یهود اعتبار میبخشد و نشان میدهد که کتب یهود نیز منبع تاریخی قابل استفاده ای حتی برای محققین مشهور جهان است.

دولت یهود در عصر بخت النصر :

در زمان جنگ بخت النصر با ارتش فرعون مصر ، یهویاقیم ، شاه یهود بوده که دست نشانده ایست که "نخو" او را بقدرت رسانده و خراجگزار مصر و فرعون بود. معهذا بخت النصر به رغم پیروزی بر ارتش مصر به قلمرو دولت کوچک یهود تعرض نکرد.

 (Ben-Sasson, ibid, p.153.) و تنها از این پس یهویاقیم خراج سالیانه خود را به دولت بابل تقدیم مینمود. و این تمکین بیش از سه سال دوام نیاورد و به تعبیر نویسندگان تاریخ شاهان یهود او " عاصی" شد... که پیرامون اسارت یهودیان در پیشین میتوانید بخوانید.

افسانه ساختگی اسارت یهودیان در بابل

سقوط اورشلیم با خواست خدا :

وَ قَضَیْنَا إِلَى بَنِی إِسْرَائِیلَ فِی الْکِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبِیرًا «سوره الاسراء۴» فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولَاهُمَا بَعَثْنَا عَلَیْکُمْ عِبَادًا لَنَا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ فَجَاسُوا خِلَالَ الدِّیَار وَکَانَ وَعْدًا مَفْعُولًا « سوره الاسراء۵» ما در تورات به بنى‏اسرائیل خبر دادیم که قطعاً دو بار در زمین فساد میکنید و (در برابر طاعت خدا) به طغیان (و نسبت به مردم به برترى ‏جویى و ستمى) بزرگ دچار میشوید. چون (زمان ظهور) وعده (عذاب و انتقام ما به کیفر) نخستین طغیان شما فرا رسد ، بندگان سخت پیکار و نیرومند خود را بر ضد شما برانگیزیم ، آنان (براى کشتن ، اسیر کردن و ربودن ثروت و اموالتان) لابه لاى خانه ‏ها را (به طور کامل و با دقت) جستجو میکنند ؛ و یقیناً این وعده ‏اى انجام شدنى است.

عبدالله شهبازی در کتاب زرسالاران یهود درباره سقوط اورشلیم مینویسد: سقوط اورشلیم تنها یک تهاجم خارجی نبود ، پیامد محتوم یک دوران طولانی بحران اجتماعی در درون سرزمین یهود نیز بود که در موج جدیدی از "جنبش پیامبری" نمود یافت. در راس این جنبش ارمیاء نبی جای داشت. از اینروست که در عهد عتیق گاه سقوط اورشلیم به خداوند نسبت داده میشود و بخت النصر ابزار اجرای کیفر الهی قلم میرود.

در کتاب دوم تواریخ ایام- ٢٣ / ١٣ - ١٧- میخوانیم : {صدقیا} بر نبوکد نصر (بخت النصر) که او را به خدا قسم داده بود عاصی شد و گردن خود را قوی و دل خویش را سخت ساخته ، به سوی یهوه (خدای اسرائیل) بازگشت ننمود و تمامی روسای کهنه و قوم... رسولان خدا را اهانت نمود و کلام او را خوار شمرد ، انبیایش را استهزا نمود چنانکه غضب خدا بر قوم او افروخته شد به حدی که علاجی نبود پس پادشاه کلدانیان را... بر ایشان آورد و همه را به دست او تسلیم نمود.

این موج جدید پیامبری که نشان از ترویج ظلم و بی عدالتی در اورشلیم داشته بشدت توسط یهودیان و خصوصاً یهویاقیم سرکوب میشده و حتی نخستین فرد این موج به نام " اوریاء نبی" مورد پیگرد یهویاقیم قرار گرفته و به مصر گریخت و سپس بازگردانده و به شکل فجیعی به قتل رسید. قرآن کریم درباره قتل پیامبران آیاتی دارد: (سوره : آل عمران آیه :21):       

إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِآیَاتِ اللَّهِ وَیَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَیَقْتُلُونَ الَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِیمٍ. کسانیکه پیوسته به آیات خدا کفر میورزند ، و همواره پیامبران را ظالمانه میکشند ، و از مردم کسانى را که امر به عدالت میکنند به قتل میرسانند ، آنان را به عذابى دردناک خبر ده.

پیامبر مشهور دیگری که این جنبش را رهبری کرد "ارمیاء نبی" بود که علیرغم دخل و تصرف خاخامهای بعدی در کتابش ، نکات بسیار مهمی در آن نگاشته شده است. او نه تنها علیه رواج پرستش بَعل میشورد بلکه یک جنبش عدالت خواهانه اجتماعی را دنبال میکند و علیه ستم و فسادهای اجتماعی یهودیان تبلیغ میکند. ارمیا که خود از قبیله بنیامین است ، یهودا را "قبیله شریر" میخواند. ( کتاب ارمیا ۸/۳) و مخاطبانش نه فقط شاه بلکه یهودیان و سکنه اورشلیم هستند: ای یهودا ، شماره خدایان تو بقدر شهرهای تو میباشد و برحسب شماره کوچه های اورشلیم مذبح رسوایی بر پا داشتید ، یعنی مذبحها به جهت بخور سوزانیدن برای بعل. (ارمیا۱۱/۱۳)

و قرآن (الصافات ۱۲۵) که میفرماید: أَتَدْعُونَ بَعْلًا وَتَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخَالِقِینَ - آیا بت «بعل» را میپرستید و بهترین خالق و سازنده را رها میکنید؟!

و در کتاب دوم پادشاه درباره بعل پرستی و قربانی کردن انسان چنین میگوید: آنها بر تمامی فرامین خداوند پشت کردند و دو گوساله از فلز ساختند. ستونی (ابلیسک) ملعون ساختند و به پرستش بعل و شیاطین مشغول شدند. آنها حتی دختران و پسران خود را در آتش قربانی کردند. آنها با پیشگویان و فالگیران به مذاکره مشغول شدند و از سحر و جادو استفاده کردند و خود را به شیطان فروختند. خدا را خشمگین کردند و خدا در خشمش آنها را از خود دور کرد. تنها طایفه ، یهودا در زمین باقیماند. اما حتی مردم یهودا نیز از اطاعت فرامین خداوند سرباز زدند. آنها همان راههای شیطانی را که بنی‌اسرائیل رفته بود ادامه دادند. پس خداوند تمام بنی‌اسرائیل را پس زد. آنها را مجازات کرد و دادشان به دشمنان و حمله ‌وران تا اینکه نابود شدند. (کتاب دوم پادشاهان20-16 : 17)

جنبش اجتماعی ارمیا ، اشرافیت و کاهنان یهود را علیه وی برانگیخت و وی را مورد ضرب و شتم و آزار قرار دادند و در زمان یهویاقیم زندانی شد. ارمیا مخالف سرسخت پیوند دولت یهود با امپراتوری مصر بود و به عکس از اتحاد با بخت النصر سرسختانه دفاع میکرد و بخت النصر را شمشیر مقتدر خداوند برای تنبیه مصر میدید . با توجه به آنچه تاکنون گفتیم ، شباهت عجیبی بین سخنان ارمیاء نبی  و سخنان قرآن وجود دارد. من فرستاده بنده ی خود نبوکد نصر ، پادشاه بابل ، را خواهم گرفت... و آمده زمین مصر را خواهد زد و آنانی که مستوجب موت اند و آنانی که مستوجب اسیری اند به اسیری و آنانی که مستوجب شمشیرند به –شمشیر- خواهد سپرد. (کتاب ارمیا ۴۳/۱۳)

نکته جالب در کتاب ارمیا (۳۲/۲۷) اینکه خدای یهود (یهوه) خدای تمام بشر است. و دیگر خدای یک قوم خاص نیست و این خدا همان خداییست که با بخت النصر نیز ارتباط برقرار میکند و مدافع ملت در برابر مصر و اشرافیت یهود است. پس از تبعید یهویاکین به بابل ارمیا جنبش خود را ادامه داد و خواستار اخراج صدقیا ، نائب السلطنه و بقایای اشرافیت یهود شد. زمانی که بیت المقدس در محاصره بخت النصر قرار گرفت ارمیا به عنوان مبلغ دوستی با بخت النصر دستگیر و زندانی میشود  ولی همانجا نیز به تبلیغش ادامه میدهد و اشرافیت یهود خواستار قتل او میشوند. صدقیا او را به زنجیر میکشد و به چاهی مرطوب میافکند تا به مرگی هولناک جان دهد. ( همان ماخذ ۳۹/۱۶-۱۸)

نجات ارمیاء نبی توسط بخت النصر :

با سقوط بیت المقدس بخت النصر که گویا از وقایع شهر مطلع بوده یکی از سرداران خود را برای آزادی ارمیا به زندان میفرستد و ارمیا از زندان رهایی مییابد و در میان مردم خود ساکن میشود. و نبوکد نصر پادشاه بابل درباره ارمیا به نبوزردان امر فرموده، گفت: او را بگیر و به او نیک متوجه شده هیچ اذیتی به وی مرسان بلکه هر چه به تو بگوید برایش بعمل آور. (همان ۳۹/۱۲-۱1) پس از این مردم مهاجر و ستمدیده به بیت المقدس بازگشتند و فقیران قوم که چیزی نداشتند را در زمینها و باغها و مزرعه ها قرار داد... بخت النصر در سال ۵۶۲ پیش از میلاد در گذشت.

تخریب بیت المقدس :

نکته جالب دیگر اینکه در کنکاشهای اخیر کهن ترین آثار بیت المقدس مربوط به داریوش اول است و اثری از سازه ی مربوط به عصر بخت النصر که یهودیان ادعای تخریب آنرا دارند و سازه ای که مربوط به دستور کوروش است ، وجود ندارد. و چنین باید نتیجه گرفت که اصولاً تخریب بیت المقدس بدست بخت النصر یک داستان جعلیست و چنین به نظر میرسد که بخت النصر یحتمل به توصیه امثال ارمیاء نبی ، بعل ها را نابود کرده باشد. و اینکه کوروش نیز که گویا بنا به توصیه یهودیان شرور مانده در بابل دستور به ساخت بنایی در بیت المقدس داده بوده ، توفیقی در این زمینه نداشته و  مردم علیه چنین تصمیمی مقاومت کرده و مجبور شد دستورش را لغو نماید. همچنانکه می بینیم اینجا تصویری کاملاً متضاد با آنچه درباره بخت النصر و اسارت یهودیان گفته بودند می بینیم.

ان شاء الله ادامه دارد ...