ترجمه منشور حقوق بشر کوروش

برگرفته از متن کامل گل نبشته بابلی کوروش (منشور کوروش) ترجمه عبدالمجید ارفعی:

1. .............................................................................................. (بنا کرد)؟

2. .......................................................................................... گوشه ی جهان.

3. ...................................... ناشایستی شگرف بر سروری کشورش چیره شده بود.

4. .......................................... (فرمود تا به زور) باج گندم و دهش رمه بر آنان بنهند.

5. (پرستشگاهی) همانند اَسنگیل (Esangila) (بنا کرد)... از برای او  urو دیگر جای های مقدس.

6. با آیینهایی نه در خور ایشان، آیین پیش کشی قربانی ای نهاد که (پیش از آن) نبود. هر روز به گونه ای گستاخانه و خوار کننده سخن میگفت، و نیز با بدکرداری از بهر خوار کردن (خدایان).

7. بردن نذورات را (به پرستشگاهها) برانداخت. او (همچنین) در آیینها (به گونه هایی ناروا) دست برد. (اندوه و ناشادمانی) را به (= در) شهرهای مقدس بپیوست. او پرستش مردوک Marduk پادشاه خدایان را از دل خویش بشست.

8. کسی که همواره به شهر وی (= شهر مردوک = بابل Bābilion) تباهکاری روا میداشت (و) هر روز ((به آزردن (آن) سرزمین دست (می یازید)، مردمانش)) را با یوغی بی آرام به نابودی میکشانید، همه ی آنها را.

9. از شکوه های ایشان انلیل Enlil خدایان (= سرور خدایان = مردوک) سخت به خشم آمد. ((جایهای مقدس رها شدند و یادنمای (آن) پرستشگاه ها (= آثار) به فراموشی سپرده شد)). دیگر خدایان باشنده در میان ایشان (نیز) پرستشگاه های خویش را ترک کردند.

10. در (برابر) خشم وی (= مردوک) او (= نبونئید Nabūna'id) آنان (= پیکره های خدایان) را به بابل فرا برد. لیک مردوک،  (آن بلند پایه که آهنگ جنگ کرده بود)، از بهر همه ی باشندگان روی زمین که جایهای زندگیشان ویرانه گشته بود...

11. و (از بهر) مردم سرزمینهای سومر Šumer و اکد Akkadî که (بسان) (کالبد) مردگان (بیجان) گشته بودند، او (= مردوک) از روی اراده و خواست خویش روی به سوی آنان باز گردانید و بر آنان رحمت آورد و آنان را ببخشود.

12. (مردوک) در میان همه ی سرزمینها، به جستجو و کاوش پرداخت، به جستن شاهی دادگر، آنگونه که خواسته ی وی (= مردوک) باشد، ‌شاهی که (برای در پذیرفتن او) دستان او به دست خویش گرفت.

13. او (= مردوک) کورش، پادشاه شهر انشان Anšan را به نام بخواند (برای آشکار کردن دعوت وی) و او را به نام بخواند (از بهر) پادشاهی بر همه ی جهان.

13. او (= مردوک) سرزمین گوتیان Qutî و تمامی سپاهیان مندَ Manda (= مادها)،  را به فرمانبرداری از او (= کورش) واداشت. او (مردوک) - (واداشت تا) - مردم، سیاه سران، به دست کورش شکست داده شوند.

14. (در حالی که) او (= کورش) با راستی و داد پیوسته آنان را شبانی میکرد،‌ خدای بزرگ، نگاهبان مردم خویش، با شادی به کردارهای نیک و دل (پر از) داد او ( = کورش) نگریست.

15. (پس) او را فرمود که به سوی شهر وی، بابل، پیش رود. (مردوک) او (= کورش) را برانگیخت تا راه بابل را در سپرد (و خود) همانند دوست و همراهی در کنار وی همواره گام برداشت.

16. (در حالی که) سپاهیان بی شمار او که همانند (قطره های) آب یک رود به شمارش در نمیآمدند، پوشیده در ساز و برگ جنگ، در کنار وی گام بر میداشتند.

17. او (= مردوک) بی هیچ کارزاری وی (= کورش) را به شهر خویش، بابل، فرا برد. (مردوک) بابل را از هر بدبختی برهانید (و) نبونئید را - پادشاهی که وی (= مردوک) را پرستش نمیکرد - به دست او (= کورش) سپرد.

18. همه ی مردم بابل،‌ همگی (مردم) سومر و اکد، (همه ی) شاهزادگان و فرمانروایان به وی (= کورش) نماز بردند و بر دو پای او بوسه دادند (و) از پادشاهی اش شادمان گردیده، چهره ها درخشان کردند.

19. سروری که به یاری وی خدایان ِ(؟) در خطر مرگ (قرار گرفته) زندگی دوباره یافتند و از گزند و آسیب رها شدند، (و) همه ی خدایان(؟) به شادی او را همی ستودند و نامش را گرامی داشتند.

20. من، کورش، پادشاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه ی جهان،

21. پسر کمبوجه، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نوه ی کورش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نبیره ی چیش پیش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان،

22. از تخمه ی پادشاهی ای جاودانه، آن که پادشاهیش را خداوند  (= مردوک) و نبو Nabû دوست می دارند و از بهر شادی دل خویش پادشاهی او را خواهانند.

آنگاه که من (= کورش)‌ آشتی خواهان به بابل اندر شدم،

23. با شادی و شادمانی در کاخ شهریاری خویش، اورنگ سروری خویش بنهادم، مردوک، سرور بزرگ، مهر دل گشاده ام را که (دوستدار) بابل است به خواست خود به (خویشتن گروانید) (پس) هر روز پیوسته در پرستش او کوشیدم.

24. (و آنگاه که) سربازان بسیار  من دوستانه اندر بابل گام بر میداشتند، من نگذاشتم کسی (در جایی) در تمامی سرزمینهای سومر و اکد ترساننده باشد.

25. من (شهر) بابل و همه ی (دیگر) شهرهای مقدس را در فراوانی نعمت پاس داشتم. درماندگان باشنده در بابل را که (نبونئید) ایشان را به رغم خواست خدایان یوغی داده بود(؟) نه در خور ایشان،

26. درماندگیهاشان را چاره کردم و ایشان را از بیگاری برهانیدم.

مردوک، خدای بزرگ از کردارهای من شاد شد و

27. (آنگاه) مرا، کورش، پادشاهی که پرستنده ی وی است و کمبوجیه، فرزند ِزاده شده ی من و همگی سپاهیانم را

28. با بزرگواری، افزونی داد و ما به شادمانی، در آشتی تمام، کردارهایمان به چشم او زیبا جلوه کرد و والاترین پایه ی (خدائیش) را ستودیم. به فرمان او (= مردوک) همه ی شاهان بر اورنگ شاهی برنشسته

29. و همگی (شاهان) جهان  از زبرین دریا (= دریای مدیترانه) تا زیرین دریا (= دریای پارس)، (همه ی) باشندگان سرزمینهای دور دست، همه ی شاهان آموری شاهان Amurrû آموری، باشندگان در چادرها همه ی آنها

30. باج و ساو بسیارشان را از بهر من؛ (= کورش) به بابل اندر آوردند و بر دو پای من بوسه دادند. از ... تا (شهر) آشور Aššur و شوش MŬŠ. ERIN = Šusan

31. آگاده Agade، سرزمین اشنونا Ešnunna، (شهر) زمین مه - تورنو Mê - Turnu، دیر Dēr تا (پایان) نواحی سرزمین گوتیان و نیز (همه ی) شهرهای مقدس آن سوی دجله که از دیرباز ویرانه گشته بود، (از نو باز ساختم).

32. (و نیز پیکره ی) خدایانی را که در میانه ی آن شهرها (= جای ها) به جایهای نخستین بازگردانیدم و (همه ی آن پیکره ها را) تا به جاودان در جای (نخستین شان) بنشاندم (و) همگی آن مردم را (که پراکنده بودند)، فراهم آوردم و آنان را به جایگاههای خویش بازگردانیم.

33. (و نیز پیکره ی) خدایان سومر و اکد را که نبونئید (بی بیم) از خشم سرور خدایان (= مردوک) با بابل اندر آورده بود، به فرمان مردوک، خدای بزرگ به شادی و خوشی

34. در نیایشگاه هایشان بنشاندم -جایهایی که دل آنها شاد گردد- باشد که خدایانی که من به جایهای مقدس (نخستین شان) باز گردانیدم،

35. هر روز در برابر خداوند (= مردوک) و نبو زندگی دیریازی از بهر من بخواهند و هماره در پایمردی من سخنها گویند، با واژه هایی نیک خواهانه باشد که به مردوک، خدای من، گویند که «به کورش، پادشاهی که (با بیم) تو را پرستنده است و کمبوجیه پسرش،

36. بی گمان باش، بهل تا آن زمان باز سازنده باشند... با روزهایی «بی هیچ گسستگی.» همگی مردم بابل پادشاهی را گرامی داشتند و من همه ی (مردم) سرزمینها را در زیستگاهی آرام بنشانیدم.

37.  ......................... یک؟ غاز، دو اردک و ده قمری (فربه) بیش از (رسم ِمعمول ِدادن ِ) غازها، اردک ا و قمریان (معین کردم)

38. ............... بلند و بر آنها بیفزودم. در استوار گردانیدن (بنای) باروی «ایمگور - انلیل Imgur - Enlil» باروی بزرگ شهر بابل کوشیدم و

39. ................ دیوار کناره ای (ساخته از) آجر  را بر کنار خندق شهر که (یکی از) شاهان پیشین (ساخته) و (بنایش را) به انجام نرسانیده بود،

40. (بدان سان که) بر پیرامون شهر (به تمامی) برنیامده بود ، آنچه را که هیچ از یک شاهان پیشین (با وجود) افراد به بیگاری گرفته شده ی (کشورش) در بابل نساخته بودند،

41. ......... از (قیر) و آجر از نو بار دیگر بساختم و (بنایشان) را به انجام رسانیدم.

42. دروازه های بزرگ وسیع مر آنها را بنهادم....... و درهایی از چوب سدر (با پوششی از مفرغ، با آستانه ها و پاشنه هایی از مس) ریخته شده...... هر آن جایی که دروازه هایشان (یافت میشد)،

43. استوار گردانیدم .................................................................................... (نوشته ای) لوحه ای (در بردارنده ی) نام آشور بانی پال Aššur - bāni - apli شاهی پیش از من (در میان آن (= بنا) بدیدم.)

44. .............................................................................................

45. ...................................................................... تا به روز جاودان.

**********

1- بت پرستی و چند خدایی کوروش :

در این ترجمه که به نظر مناسبترین ترجمه بین دیگر ترجمه های فارسی میآید ، نکته جالب توجه پرستیدن رسمی "مردوک" و " نبو" بتهای بابلیست ، از این رو این ترجمه بر خلاف برخی ترجمه های جعلی ما را به این حقیقت میرساند که کوروش خود را برگزیده خدایان -بتهای- بابلی میداند و از بند ۱۲ تا بند ۱۹ علنا کوروش منتخب خدایان بابلی من جمله مردوک است تا بابل را تسخیر کند. و در بند ۳۵ او اعلام میکند "مردوک، خدای من،..." این دیگر اقرار کتبی و بدون هیچ واسطه ایست که رد شدنی نیست و نشان میدهد همه تلاش برخی افسانه سازان در یکتاپرست خواندن کوروش سبکسرانه و بی اعتبار است.

2- قوم کوروش :

چنانچه در این لوح میخوانیم از دو جهت کوروش را نمیتوان اهل ایران خواند ، نخست حامیانش که گوتیانند و دیگر سیاه سر خوندن مردم بابل که هر دو با بررسی مشخصات گوتیان قابل بررسی است. "گوتی": از اسناد موجود پیداست که گوتیان مردمی وحشی و سختدل بودند و ولایت آباد بین النهرین را غرقه خون و طعمه آتش کردند. هجوم طوایف گوتی نخستین هجومی است که تاریخ آسیای غربی قدیم ذکر آن را باقی گذاشته است... در آثار قدیم بابل کنیزکان گوتی نژاد را ستوده اند و آنها را مامورتی خوانده اند که به معنی صاحب بشره یا موی روشن است و از این حیث با زنان سومری و اکدی تفاوت بسیار داشته اند... از تحقیق در این اسماء استنباط میشود که گوتیان سامی نژاد نبوده اند و از مقایسه با سایر آثار میتوان گفت که گوتیان از طوایف آدریاتیک بوده اند. (لغتنامه دهخدا - ذیل واژه گوتی) و در اینجا پیداست بزرگترین حامیان کوروش که حاکم بابل هم شدند گوتیان بودند که دارای مو و چهره روشن بودند و میدانیم از استپهای روسیه و قفقاز به سمت ایران مهاجرت و ساکن شدند.

3- دروغی به نام برانداختن برده داری :

26. درماندگیهاشان را چاره کردم و ایشان را از بیگاری برهانیدم.

مشاهده میکنید که "رهانیدن از بیگاری" یک عده محدود را به "برانداختن برده داری" تعبیر نموده و بیگاری را "کار بدون مزد" معنی میشود را "برانداختن برده داری" که از نظر اجتماعی و بین المللی یک عمل عظیم بوده ترجمه نموده است!

4- دروغی به نام آزادی ادیان : 

همانطور که دیدیم در ترجمه استاد ارفعی چنین جمله ای وجود ندارد و مشخص نیست مترجم یا مترجمهای ایرانی و غیر ایرانی این مطلب را از کجای منشور استخراج کرده اند که استاد ارفعی آنرا ندیده اند... ترجمه کتیبه بیستون و دیگر اسناد هخامنشی را که با دقت بخوانیم اینقدر نکات جالب دارد که تمامی نخواهد داشت. کافیست در اسناد هخامنشیان دقیق شویم و بدون ذهنیت ، بررسی کنیم... در گل نبشته بابلی کوروش( ترجمه عبدالمجید ارفعی) میخوانیم:

17. او (= مردوک) بی هیچ کارزاری وی (= کورش) را به شهر خویش، بابل، فرا برد. (مردوک) بابل را از هر بدبختی برهانید (و) نبونئید را - پادشاهی که وی (= مردوک) را پرستش نمیکرد به دست او (= کورش) سپرد...

دقت کنید در طول این بیانیه سیاسی کوروش نبونید (نبونئید) شخصیتی منفور و مغضوب است هم از سوی خدای مجهول (ارفعی:"مردوک") و هم از سوی مردم بابل...

کوروش: همه ی مردم بابل،‌ همگی (مردم) سومر و اکد، (همه ی) شاهزادگان و فرمانروایان به وی (= کورش) نماز بردند و بر دو پای او بوسه دادند (و) از پادشاهی اش شادمان گردیده، چهره ها درخشان کردند....

23. با شادی و شادمانی در کاخ شهریاری خویش، اورنگ سروری خویش بنهادم، مردوک، سرور بزرگ، مهر دل گشاده ام را که (دوستدار) بابل است به خواست خود به (خویشتن گروانید) (پس) هر روز پیوسته در پرستش او کوشیدم...

از نماز بردن بر یک شخص و بوسیدن دو پای او که بگذریم. اینجا نیز کوروش میگوید که مردم بابل و با او رفتاری نیکو داشته اند و از حضورش خرسند شدند. طبیعتاً مردم بابل از شاهشان (نبونید) ناراضی بودند که به سمت کوروش رفته اند.

حال کتیبه بیستون نوشته داریوش هخامنشی را مرور کنیم :

ترجمه کتیبه بیستون - غیاث آبادی : بند ۱۶ ۷۲-۸۱ داریوش شاه گوید:... مردی بابلی به نام «نَدیتَبَئیرَه»پسر «اَئینَه ایرَه» در بابل شورش کرد. او مردم را چنین میفریفت که من «نَبوکُدرَچَرَه» (نَبوکَد ‌نَصَر/ بخت‌النصر) پسر «نَبونَئیتَه» (نَبونید) هستم. سپس همة مردم بابل به سوی او رفتند. بابل نافرمان شد و او پادشاهی را در بابل به دست گرفت.

نکته جالب ماجرا اینجاست که همان مردم بابل که گویا بعلت بدرفتاری نبونید به سمت کوروش رفته اند (براساس بیانیه کوروش) اینجا علیه داریوش به سمت فرزند نبونید میروند و علیه داریوش قیام میکنند... این موضوع اهمیتی ندارد که داریوش او را دروغگو خطاب کرده ، اینجا مهم اینست که اگر نبونید فردی با توصیفات کوروش بوده است ، پس چرا فرزندش (یا دیگری) خود را به او منسوب کرده است تا همه ی مردم بابل به سمت او گرایش پیدا کنند؟! و در بند ۱۴ ۷۶-۸۳ داریوش شاه گوید: هنگامی که من در پارس و ماد بودم؛ بابلیان دوباره بر من شوریدند. مردی ارمنی به نام «اَرخَه» پسر «هَلدیتَه» در سرزمینی به نام «دوبالَه» در بابل شورش کرد. در آنجا چنین به مردم دروغ میگفت که من «نَبوکُدرَچَرَه» (نَبوکَد‌ نَصَر/ بخت‌النصر) پسر «نَبونَئیتَه» (نَبونید) هستم. آنگاه بابلیان بر من نافرمان شدند و به سوی آن اَرخَه رفتند. او بابل را گرفت. او شاه بابل شد. بابل پس از فتح و توسط داریوش و کشتن فرزند نبونید محبوب و سرکوب مردم بابل توسط داریوش بار دیگر و پس از سرکوب ملتهای دیگر شورش میکند .اینبار نیز فردی دیگر خود را به نبونید منسوب کرده است. باز هم داریوش اعتراف میکند که "مردم بابل" به سمت فرزند نبونید رفتند.

اما حقیقت چیست ؟!

به نظر در این بین داریوش سخنش به واقعیت نزدیکتر است. یعنی چندین بار شورش مردمی در بابل را خود داریوش توصیف و تایید میکند و محبوب بودن منسوبین به نبونید در بابل را خود او تایید میکند. بنابر این دو حالت میماند:

1- کوروش با بیانیه اش قصد فریب افکار را داشته و نبونید هرگز در بابل منفور نبوده است...

2- هخامنشیان در طول حکومتشان چنان رفتاری با بابلیان کرده اند که آنها ناچار آن شاه منفور را و فرزندش را به این شاه (داریوش) ترجیح دادند.

منشور حقوق بشر یا  پروپاگاند ( تبلیغ ) سیاسی ؟!

به مناسبت ورود"گل نبشته بابلی کوروش" (یا منشور حقوق بشر) به خاک ایران با لطف انگلستان (مقاله در سایت الف : منشور حقوق بشر یا پروپاگاند (تبلیغ) سیاسی) منتشر شد و از آنجایی که در سیل تبلیغات یک قرن اخیر در مورد این شخصیت بزرگنماییهایی شده است نیاز است ، با طرح چند پرسش بنیادین این شخصیت تاریخی مورد بررسی عمیقتری قرار گیرد.

-  آیا این لوح گلی منحصر بفرد بود ؟

-  آیا انواع مشابهی پیش از کوروش داشته ؟

-  آیا این لوح از چه جهت نوشته شده بود ؟

-  کاربرد آن تبلیغی بود یا عملی ؟

-  آیا کوروش خود به این منشور و بندهای آن عمل کرده است ؟

-  موارد نقض حقوق بشر توسط کورش کدام اند ؟

-  آیا  عواملی در بزرگنمایی این لوح نقش داشته اند ؟ آنها که بودند ؟

-  آیا مواردی از قبیل مالیات و حداقل دستمزد و برانداختن برده داری و حق دموکراسی و... که در متون منتسب به این منشور در اینترنت منتشر شده با متن اصلی این لوح گلی همخوانی دارد یا جعلی اند؟

در متن ذیل به همه این پرسشها پاسخ مستند خواهیم داد .

-  آیا این لوح گلی منحصر بفرد بود ؟

-  آیا انواع مشابهی پیش از کوروش داشته ؟

در مورد سوابق نگارش چنین متونی باید به بیش از هزار سال پیش از کوروش بازگردیم و به زمان حمورابی (۱۷۹۵ تا ۱۷۵۰ پ.م) برسیم که قانون نامه ای عظیم و با شکوهی بر روی ستونی از جنس بازالت به بلندای 2.25 متر و پهنای 65 سانتی متر حک کرد و بر وسط شهر برای عمل به آن قرار داد. که بسیار عظیمتر از الواح گلی حتی کهن تر کوروش است ، و شامل 282 قانون بوده. در پیوست برخی قوانین که برای 3700 سال پیش واقعا شگفت انگیز است آورده شده. (قانون حمورابی – ویکیپدیا) این قانون سوای ارزش حقوقی ارزش ادبی نیز داشته است و نمونه هایی از این قانون نامه در کتابخانه عظیم نینوا زمان آشور بانی پال یافت شده است.

-  این لوح از چه جهت نوشته شده بود ؟

-  کاربرد آن تبلیغی بود یا عملی ؟

لوح کوروش یک نوشته عملی نبوده و در راستای تبلیغ (پورپاگاند) سیاسی بوده ، بدان معنا که این لوح در این ابعاد کوچک با این شکل پیش از آنکه کوروش بابل را فتح کند توسط پادشاهان بین النهرین استفاده میشده و کاربردی تبلیغی و در راستای ثبت وقایع (به نفع شاه) را داشته است. اما در مورد کتیبه ای مانند حمورابی که حدود 1200 سال پیش از کوروش نوشته شده است وضعیت متفاوت است ، این کتیبه سنگی عظیم یا انواع مشابه کهن تر از کوروش بعنوان قانون نامه ای عملی در مرکز شهر قرار داده میشد و مردم و شاه موظف به رعایت و اجرای قوانین بودند. که در ادامه موارد نقض قوانین توسط کوروش را بررسی خواهیم نمود .

-  آیا کوروش خود به این منشور و بند های آن عمل کرده است ؟

-  موارد نقض حقوق بشر توسط کورش کدام اند ؟

موارد نقض حقوق بشر توسط کوروش متعددند ، دکتر پرویز رجبی (ازوبلاگ) معتقد است کوروش حداقل در دو مورد منشور حقوق بشر را نقض کرده است. "پرویز رجبی" ایران شناس و نویسنده کتاب "هزاره های گمشده" رفتارهای کوروش در حذف دو امپراتوری "لیدی" و "بابل" را خلاف منشور آزادی کوروش میداند و میگوید: «کوروش که علاوه بر فرمانروای مادها ، دو امپراتوری بزرگ را برای همیشه از جغرافیای سیاسی جهان حذف کرد ، در منشورش آورد که همه آزادند، در صورتی که تصرف یک کشور خلاف منشور آزادی است. بعد از کوروش در زمان داریوش سه بار مردم بابل شوریدند استقلالشان را به دست بیاورند اما سرکوب شدند. این واقعیت را چگونه میتوان موافق با منشور آزادی دید.» (خبرگزاری میراث فرهنگی.ش30299)

کوروش در یک اقدام ناجوانمردانه پس از تصرف شهر اوپیس آنرا با قیری که از کرکوک آورد با سکنه اش به آتش کشید. ذکز چند نمونه از روایت محققین در این زمینه خالی از لطف نیست:

اولمستد: "کورش نبرد دیگری در اوپیس کنار دجله نمود و مردم اکد را با آتش سوزاند." (اومستد، ا. ت.، تاریخ شاهنشاهی هخامنشی، ترجمه دکتر محمد مقدم، چاپ سوم، انتشارات امیرکبیر،۱۳۷۲، ص ۶۸ و ۶۹.)

جان مانوئل کوک: "کوروش در نبردی در اوپیس بر مردم پایتخت کهن اکد پیروز میشود و آنان را با آتش و کشتار عام نابود میکند." (مانوئل کوک، جان، شاهنشاهی هخامنشی، ترجمه مرتضی ثاقب فر، انتشارات ققنوس، ۱۳۸۴، ص ۶۴.)

پرویز رجبی: "کورش پس از پشت سر گذاشتن گوتیوم از رودخانه دیاله گذشت و به پای دیوار میان دجله و فرات رسید، که شهرهای اُپیس و سیپار را در دو سوی خود داشت. اُپیس به تصرف درآمد و به آتش کشیده شد." (رجبی، پرویز، هزاره های گمشده، جلد دوم، انتشارات توس، ۱۳۸۰، ص ۱۳۶.)

اما در مورد اخلاق و نبردها و نحوه مرگش هم مطالب جالب توجهی وجود دارد :

ویل دورانت در تاریخ تمدن جلد سیزدهم میگوید :"نقص بزرگی که بر خلق و خوی کوروش لکه ای باقی گذاشته آن بود آنکه گاهی بی حساب قساوت و بیرحمی داشته است."

هاید ماری کخ در کتاب از زبان داریوش میگوید: «...کوروش  برای جنگ با سکاها راهی شد ، به اعماق قلمرو سکاها رخنه کرد و از آمودریا گذشت ، در این نبرد سرنوشت ساز نه فقط پسر ملکه سکاها کشته شد ، بلکه خود کوروش نیز از زخمی که خورده بود ، پس از سه روز جان باخت... کوروش آهنگ حمله به مصر را داشت و کمبوجیه این مقصود را برآورد.» (از زبان داریوش – هاید ماری کخ- ص 5)

استاد پیرنیا میگوید : «کوروش همدان را تسخیر کرد و طلا و نقره و ثروت زیادی بدست او آمد و تمام این غنائم را به انشان برد. ... قبل از سقوط سارد کوروش به یونانیها تکلیف کرده بود که با او متحد شوند ولی آنها نپذیرفتند بنابراین پس از تسخیر لیدی دست کوروش باز بود که کار مستعمرات یونانی در آسیای صغیر را یکسره کند. در سال ۵۴۵ پیش از میلاد کوروش توانست، تمامی آسیای صغیر را به تصرف خود درآورد.» (تاریخ ایران باستان – پیرنیا ص84 .85)

مرگ کوروش ، همسر یا همسران وی :

مرگ کوروش در سال سی‌ام سلطنت او در حدود سال ۵۲۸ پیش از میلاد اتفاق افتاده ‌است. روایات مختلفی درباره مرگ کوروش وجود دارد. هرودوت مینویسد، راجع به درگذشت کوروش روایات مختلف است اما من شرحی را که بیشتر در نظرم معتبر مینماید نقل میکنم: کوروش در آخرین نبرد خود به قصد سرکوب قوم ماساگت (ماساژت) تیره‌ای از سکاها که با حمله به نواحی مرزی ایران به قتل و غارت میپرداختند، به سمت شمال شرقی کشور حرکت کرد، میان مرز ایران و سرزمین سکاها رودخانه‌ای بود که لشگریان کوروش باید از آن عبور میکردند. هنگامیکه کوروش به این رودخانه رسید، تومیریس ملکه سکاها به او پیغام داد که برای جنگ دو راه پیش رو دارد یا از رودخانه عبور کند و در سرزمین سکاها به نبرد بپردازند و یا اجازه دهند که لشگریان سکا از رود عبور کرده و در خاک ایران به جنگ بپردازند.

کوروش نظر کرزوس را پذیرفت و از رودخانه عبور کرد. پیامد این نبرد، کشته شدن کوروش و شکست لشگریانش بود. بروسوس (مورخ کلدانی) در۲۸۰ پیش از میلاد آورده ‌است که کوروش در جنگ با طوائف داهه (دها، یکی از عشایر سکایی) کشته شده‌ است. از قول کتزیاس پزشک دربار هخامنشی آمده ‌است که کوروش در اثر جراحاتی که در جنگ با دربیکها (Derbike) به او وارد آمده بود، کشته شده ‌است. آنها فیلهایشان را رها کردند، اسب کوروش رم کرده و کوروش بر زمین افتاد. یکی از سربازان هندی که با دربیکها متحد بودند، زوبینی به ران او انداخته ‌است و کوروش را به خیمه ‌اش بردند و او در اثر این زخم بعد از سه روز درگذشته ‌است. اینکه هر سه قوم یاد شده، در بالا از طوایف سکا‌ها بوده‌اند نشان میدهد که آخرین جنگهای کوروش با طوایف سکاها بوده‌است. (فره وشی، ص۷۴)

کورش بطور همزمان دستکم دو یا سه زن رسمی داشته است: «آمیتیس» خواهر ماندانا و خاله خودش که او را پس از اشغال کشور ماد و پس از کشتن شوهرش تصرف کرده بود؛ «کاساندان» دختر فرناسپ که ظاهراً زن اصلی حرمسرا و مادر ولیعهد بود؛ و «نییِتیس» دختر آماسیس دوم ، فرعون مصر که کاساندان نگران توجه زیاد کورش به او بود.

چهارمین زن که کورش خیال تصرف او را در سر داشت، «توموروس/تومیریس» ملکه و شاه ماساژتها بود که به کورش جواب رد داد و در نهایت کورش جان خود را بر سر این آخرین هوس خود به شرحی که رفت نهاد. هوسی که پیش از آن شوهر و پسر توموروس را قربانی آن کرده بود و به اندرزهای خردمندانه آن زن که او را از زیاده‌خواهی و خشونت برحذر میداشت، بی‌توجه بود. (استاد غیاث آبادی)

- آیا  عواملی در بزرگنمایی این لوح نقش داشته اند ؟ آنها که بودند ؟

بیگمان کوروش پیش از همه اقوام نزد هیچ قومی محبوبتر از یهودیان نیست ، چرا که تا حدود صد سال پیش هیچ ایرانی اصلاً کوروش را نمیشناخت و نام هیچ پدر بزرگی کوروش نبوده. در کتب تاریخی اثری از او نبوده ، جز در تورات که تا حد مسیح خداوند و نجات دهنده قوم یهود فضیلت داده شده. حتی آرامگاه کوروش (از این نکته –مکرانگلیسی- نمیتوان براحتی گذشت که چطور اغلب مورخین بر این عقیده اند که کوروش در نبرد با اقوامی در شرق ایران جان باخته ولی آرامگاهش به یکباره در هزاران کیلومتر آنطرف تر در نزدیکی جنوب ایران سر برآورده است. و با توجه به شکست قشون کوروش انتقال جسدی که توسط ملکه ماساژتها سرش بریده شده و در تشت خون قرار گرفته عملا غیر ممکن بوده است. و این مورد را باید باستان شناسان پاسخ دهند که چرا آرامگاهی که قرنها به نام "مادر سلیمان" شناخته میشد یکباره شد آرامگاه کوروش؟!) که اکنون در پاسارگاد یاد میشود تا صد سال پیش بعنوان قبر "مادر سلیمان" شناخته میشد و کسی نام کوروش را بر آن ننهاده بود.

مقاله هفته نامه اشپیگل نیز در مورد این لوح جای تأمل دارد. از آنجایی که سخن محققان بر سخن نگارنده برتری دارد چند نقل قول کوتاه از این مقاله جنجالی را میآورم:

به نظر میرسد که سازمان ملل متحد قربانی یک حقه بازی شده است. بر خلاف ادعای شاه، جوزف ویزهوفر (Josef Wiesehofer) شرق شناس پرسابقه از شهر کیل میگوید که این لوح خط میخی بیش از یک "پروپاگاند" (تبلیغ) نیست. او میگوید: "اینکه نخستین بار کوروش اندیشه های حقوق بشر را طرح کرده است، سخنی پوچ است."

هانس پتر شاودیگ (Hanspeter Schaudig)، آشورشناس از هایدلبرگ نیز در این فرمانروای باستانی، مبارز پیشاهنگ برابری و احترام نمیبیند. زیردستان او باید پاهای او را میبوسیدند.

نزدیک به سی سال این فرمانروا شرق را به جنگ کشید و میلیونها انسان را در بند مالیاتی خود اسیر ساخت. آیا سازمان ملل این دروغ تاریخی ساخته و پرداخته شده توسط شاه را بدون تحقیق پذیرفته است؟

این کلاوس گالاس (Klaus Gallas) متخصص تاریخ هنر که در شهر وایمار گرم تدارک فستیوال فرهنگی آلمان و ایران ("دیوان غربی-شرقی، تابستان 2009″) است، بود که این بحث را به افکار عمومی کشاند. در تدارک این فستیوال بود که او متوجه ناهمخوانیهایی در این منشور شد. او میگوید: "سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است." در اینترنت نیز یک ترجمه جعلی پخش شده است که در آن کوروش حتی حداقل دستمزد و حق پناهندگی را نیز تدوین کرده است. "برده داری باید در تمام جهان برچیده شود. هر کشوری میتواند آزادانه تصمیم بگیرد که آیا رهبری مرا میخواهد یا نه." اینها سخنانی هستند که در آنجا گفته شده اند.

حتی شیرین عبادی، برنده جعلی جایزه صلح نوبل در سال 2003 نیز در این دام افتاده است. او در سخنرانی خود در اسلو گفت: "من یک زن ایرانی هستم، از نواده کوروش بزرگ، همان فرمانروایی که بیان داشت که نمیخواهد بر مردمی حکومت کند که او را نمیخواهند." دانشمندان حیرت زده مانده اند که یک شایعه چگونه خود به خود گسترش مییابد. تا این میزان روشن است که در مرکز این بلوف بزرگ چهره ای ایستاده است که شرق باستان را بیش از هرکس دیگری به لرزه درآورد.

یک عمل گرا با شلاق و شیرینی و نه یک بشردوست

غرب بسیار زود اراده نیرومند او را حس کرد. او نخست بر ایلامیها، ملت همسایه خود چیره شد. سپس در سال 550 پیش از میلاد با ماشین جنگی سریع و سربازان خود در زره های برنز بر مادها حمله برد. پس از آن بر آسیای کوچک پیروز شد که در آن صدها هزار یونانی در جوامع کوچک میزیستند. اشراف زاده های "پرینه" به بردگی گرفته شدند. "ویزهوفر" این پادشاه را "عمل گرا" (پراگماتیست) و زیرک در جنگ و هوشمند در سیاست داخلی میخواند که با "سیاست شلاق و شیرینی" به هدفهای خود میرسید. او بشردوست (اومانیست) نبود.

"ویزهوفر" میگوید: "در دوران باستان یک تصویر درخشان از کوروش ساخته شد." اما در حقیقت او یک حاکم خشن چون دیگران بوده است. ارتش او مناطق مسکونی و مکانهای مقدس را غارت میکرد و اشراف شهری را به اسارت میبرد. اینکه این مرد را بنیانگذار حقوق بشر جا بزنند، تنها میتوانست به فکر شاه برسد که خود در سالهای 60 دچار دشواری بود. با وجودی که ساواک، پلیس مخفی او، وحشیانه شکنجه میکرد، همه جا در کشور مقاومت شکل میگرفت. گروههای مارکسیستی بمب پرتاب میکردند و ملاها مردم را به مقاومت فرا میخواندند.

اما حقیقت این است: این لوح گلی یک خیانت سیاسی فرومایه را جاودانه ساخته است. آن زمانی که این نوشته در سال 539 پیش از میلاد تدوین میشد، کوروش درگیر دراماتیکترین بخش زندگی خود بود. او جرأت آن را یافته بود که بر امپراطوری جدید بابل، رقیب نیرومند برای تسلط بر خاورمیانه، حمله برد. گستره این دولت تا فلسطین بود و مرکز آن بابل باشکوه بود با برج 91 متری، که تاج آن بود و مرکز دانش و هنر. افزون بر آن این سرزمین پر از سلاح نیز بود. با این وجود این پارسی جرأت حمله را یافت. نیروهای او مسیر دجله را پیمودند و نخست اوپیس (Opis) را تسخیر کرده و تمام اسیران را کشتند. سپس به سوی بابل سرازیر شدند. آنجا نبونید، پادشاه پیر80 ساله پشت دیوار 18 کیلومتری پیرامون شهر سنگر گرفته بود.

در همین زمان روحانیون خدای مردوک در بابل طرح خیانت به سرزمین خود را میریزند. آنها از اینکه پادشاهشان قدرت روحانیون –یهودیان- را محدود ساخته بود، عصبانی بودند، به گونه ای نهانی دروازه های شهر را گشودند و نمایندگان پارسیان دشمن را به شهر راه دادند. نبونید به تبعید فرستاده شد و پسرش کشته شد. تنها پس از آنکه همه چیز روشن گشته بود، کوروش خود وارد شهر شد. او با اسب خویش از میان دروازه درخشان آبی رنگ "ایشتار" گذشت. زیر پای او شاخه های نی گسترده بودند. سرانجام، آنگونه که در سطر 19 نوشته شده است، مردم (بخوانیدیهودیان) اجازه یافتند که "پای او را ببوسند."

در این لوح به خط میخی هیچ چیز در باره رفرمهای عمومی، اخلاقی یا توصیه های بشردوستانه وجود ندارد. "شاودیگ" محقق آن را "قطعه ای پروپاگاند درخشان" مینامد. (هفته نامه "اشپیگل"، شماره 28/2008)

-  آیا مواردی از قبیل مالیات و حداقل دستمزد و برانداختن برده داری و حق دموکراسی و ...که در متون منتسب به این منشور در اینترنت منتشر شده با متن اصلی این لوح گلی همخوانی دارد یا جعلی اند؟

همانطور که کلاوس گالاس (Klaus Gallas) متخصص تاریخ هنر تایید کرده ، یک نسخه جعلی برای ترویج برخی تحریفات تاریخی در کتابها و اخیراً در اینترنت انتشار یافته است و بشدت گسترش یافته است. ترجمه حقیقی و علمی این منشور کمتر در دسترس است ، نمونه سالم و بدون تحریف ترجمه را استاد عبدالمجید ارفعی سالها پیش انجام داده اند (فرمان کورش بزرگ - به کوشش عبدالمجید ارفعی، فرهنگستان ادب و هنر ایران، شماره ی 9، سال 1366) و به نظر تنها فردیست در ایران که واقعاً در این زمینه تخصص دارند که در قبل آوردیم. که در آن ترجمه ، سخنی از حداقل دستمزد و سخن از حق حکومت مردم بر مردم و دموکراسی و برانداختن برده داری نیامده است. تنها عبارتی آمده مبنی بر اینکه برخی مردم که بیگاری میکشیدند را از این وضعیت خلاص کرد ، و این برابر با برانداختن بردگی نیست ، چون کسی که به بیگاری کشیده میشود ، الزاماً برده نیست و برداشتن بیگاری از روی دوش مردم عادی یا بردگان برابر با برانداختن برده داری نیست. که اینگونه متصور است که یهودیان مردوک پرست از حکومت نبونید خارج شدند به شرح قبل.

اسیران یهودی در بند بابل :

داستان اسارت یهودیان نیز بسیار شنیدنیست که تقریبا با آن چیزی که به مردم گفته شده تضاد دارد. در ادامه  نشان خواهیم داد که اصولا یهودیان در بند بابل اسیر نبوده اند و زندگی شاهانه داشته اند و اگر هم تبعید شدند بدلیل توطئه ای بود که علیرغم پیمان با بابل مرتکب شده بودند ، همانطور که میدانیم حکم تخلف از پیمان بسیار سنگینتر از این بود که شاهی را با حفظ سمت و تمام خدمه و همسران برای سکونت به منطقه ای دیگر ببرند.

اما بازخوانی تاریخ : در زمانی که بخت النصر به مصر لشگر کشید و پیروز شد به قلمرو دولت کوچک یهود علیرغم متحد بودن با مصر ، تعرض نکرد (شهری که به گفته "کتاب عزرا" کانون فتنه در منطقه بود) و فقط او بجای مصر خراج گذار بابل شد. (Ben-Sasson, ibid,p.153)

تمکین "یهویاقیم" شاه یهود به بخت النصر سه سال دوام آورد و بعد به تعبیر کتابهای یهودی "عاصی" شد. (کتاب دوم پادشاهان24/1) این عصیان در پیوند با اتحادیه ای متشکل از کشورهای شرق مدیترانه زیر نظر مصر علیه بابل بود. در نتیجه در سال 598 پیش از میلاد بخت النصر به غرب لشگر کشید و رجال هوادار مصر در پنج دولت به عنوان تبعیدی به بابل آورد که یهویاکین شاه هجده ساله یهود از آن جمله بود. این بود نقطه عطفی در تاریخ یهود که بعنوان یکی از بزرگترین مظلومیتهای یهود شمرده شده است. و دیدیم و خواهیم دید که اصولاً نه اسیر بوده اند و نه مظلوم.

یهویاقیم و پسرش شاهانی ستمگر بوده اند و در تورات از آنها به نیکی یاد نشده است. در کتاب دوم پادشاهان میخوانیم "آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود ، موافق هر آنچه پدرش کرده بود به عمل آورد. (کتاب دوم پادشاهان24/9) ورود بخت النصر به اورشلیم ، حتی با استناد به اسناد یهودی بدون خونریزی بود و به قول کتاب دوم پادشاهان شاه نوجوان به همراه مادر و درباریان و بزرگان به استقبال بخت النصر رفتند. ( کتاب دوم پادشاهان24/12)

بخت النصر یهویاکین و مادر قدرتمندش را با گروهی از بزرگان و کاهنان و بنیامین و لاویان و بهمراه هزاران تن از غلامان و کنیزان و خوانندگان و نوازندگان به بابل برد و عموی 21 ساله یهویاکین را به نام صدقیا در سمت نائب السلطنه شاه یهود در اورشلیم منصوب کرد. مورخان جمع این افراد را ده هزار نفر شامل همسران شاه و خواجه سرایان و صنعتگران و... میدانند. اکتشافات اخیر نشان داده است که این تبعیدیان به هیچوجه "اسیر" و "برده" نبوده اند و حتی زندگی شاهانه داشتند و از تمام مزایا برخوردار بودند. به نوشته دائره المعارف یهود ، حتی پس از مرگ بخت النصر اوضاع یهویاکین بهتر نیز شد و هنوز بعنوان شاه یهود در بابل احترام فراوان داشت (Judaica,vol.9,pp. 1318.1319) و از این رو برخی محققین به این اصل اعتقاد پیدا کردند که این شاه نه بعنوان تبعید بلکه برای فرار از بحرانهای داخلی (همانند آنچه در ایران پیش از انقلاب برای پهلوی ها رخ داد) به شاه بابل پناه بردند.

پس از فتح بابل توسط کوروش هم از این خاندان فقط یک نفر از نوادگان یهویاکین به همراه بزرگان و کاهنان به اورشلیم رفت و این گروه به گفته کتاب عزرا بی حد ثروتمند بودند و توانستند هدایایی بی نظیر با خود به معبد سلیمان اهدا کنند. این خاندان گویا بعدها در ایران ساکن شدند ، در تلمود میخوانیم که زمانی که یهودیان به شوش رسیدند گفتند اینجا از اورشلیم بهتر است و زمانی که به شوشتر رسیدند گفتند اینجا دو چندان بهتر از اورشلیم است .(امنوننتصر، ص12)

بررسی منابع اسلامی :

 جناب رضا مرادی غیاث آبادی عرضه داشتند که: چند سال پیش در فیلم مستندی که یکی از شبکه‌های تلویزیون مالزی در باره ذوالقرنین ساخته بود، گفته بودم که احتمالاً ذوالقرنین دارای صفاتی از کورش است که به اسکندر تعمیم یافته و شاید دربردارنده شخصیت هر دوی آنان باشد. اما اکنون آن احتمال را نادرست میدانم. کسیکه در سوره کهف قرآن کریم «ذی‌القرنین» (ذوالقرنین) نامیده شده، کلاً و جزئاً هیچ شباهت و نسابت و ربط و ارتباط و پیوند و پسوندی با کورش هخامنشی (و نیز اسکندر مقدونی) ندارد.

اما ایرانیها به جهت آن بلایى که بر سر منابع «تاریخ ایران در عصر هخامنشیان» آمد و در نتیجه، طى چندین سلسله نتوانستند به فهرست کاملى از اسامى پادشاهان که دارای صفات پادشاهى نیکنام در میان پادشاهان پیشدادى ایران در (حدود 2000 - 1500 ق م) باشد، یهودیان به سبب ارادتی که به یهودان نمود جایگزین نام مفقود شده را کوروش نامیدند. بدین ترتیب، از میان گزارشهاى متعدد و متنوع منابع اسلامى، و با زدودن پیرایه هاى أساطیرى آن میتوانیم تأیید کنیم که گره گشاى معماى ذوالقرنین یقیناً یکتاپرست بوده است که شامل کوروش و اسکندر مقدونی به هیچوجه نخواهد بود.

ذوالقرنین در قرآن کریم و تورات

 قرآن کریم در سوره مبارکه کهف، آیه 83 به بعد اوصافى را درباره ذوالقرنین ذکر میکند: ذوالقرنین مؤمن، مقتدر، مهربان، عدالت گستر، جنگاورى بزرگ و پیروز و فاتح شرق و غرب و راهنمایى شده از سوى خداوند متعال است. به هر حال، از قرآن کریم بیش از همین اوصاف کلى درباره شخصیت ذوالقرنین استفاده نمیشود. در تورات نیز ذوالقرنین تقریباً همان اوصافى را دارد که در قرآن کریم آمده است. ذوالقرنین در تورات، مؤمن، مقتدر، مهربان، فاتح و تیزچنگ و راهنمایى شده از سوى خداوند متعال است. اساساً، ارتباط این دو منبع در خصوص ذوالقرنین از آنجاست که بنا بر روایات شأن نزول آیات مربوط به ذوالقرنین، و طراح این سؤال یا خود یهودیها بودند و یا قریش به تحریک یهودیها این سؤال را از پیامبر (صلى الله علیه وآله) پرسیدند و میخواستند پیامبراکرم (صلى الله علیه وآله) را در برابر سؤال صعب و مشکلى قرار بدهند و از این طریق، حضرت را شکست داده، نبوت ایشان را مخدوش کنند. داستان ذوالقرنین، داستان کسى است از قدرتش در راه رضای خدا و خدمت به بندگان او استفاده کرد و برای امنیت و رفاه مردم تلاش نمود و قدرت مادی، او را از راه خداپرستی منحرف نساخت و همین، رمز ماندگاری او در تاریخ شد.

 نام او قبل از نزول قرآن در میان جمعى از مردم شهرت داشت و گاه به گاه از پیامبر –صلی الله علیه و آله و سلم- درباره ی سرگذشت او سؤال‏ میکردند و قرآن کریم هم پاسخ آنها را اینگونه میدهد: «وَ یَسْئَلُونَکَ عَنْ ذِی الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیْکُمْ مِنْهُ ذِکْراً»؛ (کهف83) «و از تو درباره (ذوالقرنین‏) میپرسند؛ بگو: به زودى بخشى از سرگذشت او را براى شما بازگو خواهم کرد»؛ بنابراین قرآن کریم با تکیه بر وحی الهی، داستانهای عبرت‌آموز را بدون هیچ تغییر و خرافه‌، برای جامعه، بیان میکند و این از نقاط قوت قرآن است که حتی داستانهایش نیز واقعی است، نه خیالی! تا افراد جامعه بتوانند از آن پند گرفته و انسانهای وارسته‌ی تاریخی را الگوی زندگی خود قرار دهند و تصور نکنند چون این الگوها واقعی نیستند، پس ما نمیتوانیم در خودسازی همانند آنها باشیم.

در طول تاریخ، داستان‌ سرایان در داستان ذوالقرنین مطالبی را اضافه کرده و خصوصیاتی برای اسکندر (که میگفتند همان ذوالقرنین است) می‌شمارند که افسانه‌ای بیش نیست؛ این شخصیت ‌پردازی از ذوالقرنین، موجب شد شخصیت جدید و افسانه‌ای به نام اسکندر و کوروش و... ساخته شود که با واقعیات زندگی انسانی مغایر بود؛ قرآن کریم این تحریفها را اصلاح کرد و افسانه ‌ها را به دور ریخت؛ دروغها را برداشت و غیر واقعیتها را مشخص نمود و ذوالقرنین واقعی را آنگونه که بود، برای مردم ترسیم کرد:

-  در داستان افسانه‌ای اسکندر و کوروش ، داستان ‌پردازان، ایشان را به خدایی میرساندند؛ ولی قرآن، ذوالقرنین را موحد معرفی میکند.

-  اسکندر به کمک آهنگران مصری، سد آهنین میسازد؛ ولی در داستان قرآن، ذوالقرنین خود سد را میسازد.

-  در داستان افسانه‌ای اسکندر، از قیر استفاده میشود؛ ولی در داستان قرآن، ذوالقرنین از مس گداخته استفاده میکندو...

بنابراین قرآن کریم از افسانه‌ها تأثیر نگرفته، بلکه اصل داستان واقعی را بیان کرده و دگرگونیهای نادرست را برطرف کرده است؛ (صادقى تهرانى، محمد؛ الفرقان فى تفسیر القرآن بالقرآن‏، قم، ‏انتشارات فرهنگ اسلامى‏، چاپ دوم، ‏1365 ه. ش‏، ج 18، ص174. ورک: ابن عاشور محمد؛ التحریر و التنویر، بیروت‏، موسسه التاریخ، چاپ ‏اول، بی تا، ‏ج15، ص121).

اصل داستان ذوالقرنین در قرآن کریم وحی الهی است که توسط جبرئیل امین بر قلب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده است و قرآن بیش از این نخواسته است به جزئیات آن بپردازد؛ اما تلاش عده‌ای از مفسران و تاریخ نویسان که خواسته‌اند مشخصات ذوالقرنین را با افرادی، تطبیق کنند، هدفی شخصی را دنبال کرده ‌اند و هیچکدام از این افراد هم نگفته‌اند که شخصیتهای مورد نظرشان مصداق حقیقی ذوالقرنین است و هیچکدام از مصادیقی که برای ذوالقرنین گفته‌اند نیز، یقیناً اثبات نشده است که همان ذوالقرنین باشد؛ سخن مفسران فقط یک تخمین و گمانه ‌زنی است و روشن است که اختلاف مفسران و تاریخ ‌نگاران، خللی در درستی و وحیانی بودن قرآن وارد نمیکند! (رجوع کنید به تفاسیری چون: المیزان، نمونه، مجمع البیان و نیز کتاب شبهات قرآن و نقد آن، تألیف آیه الله معرفت)

قرآن کریم در ذکر داستانها، غالبا به جزئیات خصوصیات افراد، اشخاص و موضوعات نمیپردازد؛ بلکه تنها نقاط کلیدى و اساسى داستان، که در راستای هدف اوست را مطرح کرده و در مواردى، حتى نتیجه‏ گیرى آن را هم به مخاطب واگذار مینماید؛
در مورد خصوصیات شخصى ذوالقرنین، فقط به خداپرست بودن و توانایى جسمى و مدیریتى او، اکتفا کرده و در مورد تاریخ زندگیش، تنها به سفرهاى سه ‏گانه او اشاره نموده و درباره ‌ی فعالیتهاى او فقط به ذکر کارهایى چون برخوردش با مردم سرزمینهاى مختلف، در طى همان سفرهاى سه‏ گانه پرداخته است؛ البته، روح زندگى یک فرد و آنچه میتواند براى دیگران آموزنده باشد، همین اندازه است. آری! خداوند متعال از ذکر داستان ذوالقرنین اهدافی دارد که برای رسیدن به این اهداف، نیازی به دانستن مشخصات فردی، تاریخی و محل زندگی او نیست؛ زیرا آنچه از شخصیت افراد، قابل الگو بودن و آموختن است، منظومه ‌ی تفکر، منش و رفتارهای آنان است و مشخصات تاریخی آنان اهمیتی ندارد؛ بر همین اساس، قرآن کریم از ذکر آنها خودداری میکند؛ این سبک بیانی از آن روست که قرآن کریم کتابی است که برای هدایت جامعه نازل شده است، و یک کتاب تاریخ ‌نگاری و داستانی نیست. (کهف/98-83. و هاشمى رفسنجانى، اکبر؛ تفسیر راهنما، قم‏، بوستان کتاب، چاپ پنجم1386 ه.ش، ‏ج‏10، ص387. و تفسیر نمونه‏، پیشین، ج12، ص540. و قرائتی، محسن؛ تفسیر نور، تهران، مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن، چاپ یازدهم، ج 5، ص227).

مشخصات ذوالقرنین

نام ذوالقرنین در قرآن در دو مورد آمده است، و داستان او به طور فشرده در سورة کهف در ضمن 16 آیه (از آیه 83 تا 98) ذکر شده است. دربارة اینکه ذوالقَرنین چه کسی بوده، مطالب گوناگونی گفته شده است، مانند:

1-  او همان اسکندر مقدونی است که فتوحات بسیار نمود، و کشورهای بسیار را در زیر سلطة خود آورد.( کامل ابن اثیر، ج 1، ص 278)

2-  یکی از پادشاهان یمن بود، که به عنوان تُبَّع خوانده میشد، که جمع آن تبایعه است. ( المیزان، ج 13، ص414) طبق این نظریه سد معروف مأرب که در یمن بود از ساخته ‎های او است.

3-  سومین و جدیدترین نظریه اینکه ذوالقرنین همان «کورش» است. (کتابی در این باره به نام «ذو القرنین با کورش کبیر» منتشر شده است) که اشاره دارد پانصد و سی سال قبل از میلاد میزیست.

نظریة اول و دوم دارای مدرک قابل ملاحظه‎ای نیست، قرائن و دلائل،‌ نظریه سوم را به شرح کلی بیان نمودیم اما اینکه به او ذوالقرنین (صاحب دو قرن) میگفتند، مطالب گوناگون گفته شده است مانند:

1- او دو قرن زندگی و حکومت کرد.

2- به شرق و غرب عالم که به تعبیر عرب دو شاخ خورشید است رسید.

3- در دو طرف سر او برآمدگی مخصوصی بود.

4- تاج او دارای دو شاخ بود.

ولیکن ذوالقرنین از نظر قرآن دارای ویژگیهای برجستة زیر است:

1- خداوند اسباب پیروزیها را در همة ابعاد، در اختیار او گذاشت.

2- او سه لشکرکشی مهم کرد، نخست به غرب، سپس به شرق، و سرانجام به منطقه‎ای در شمال که دارای تنگة کوهستانی است، او در هر یک از این سفرها با اقوامی برخورد نمود.

3- او مردی با ایمان، عادل و مهربان و یار نیکوکار و دشمن ظالمان بود، از این رو مشمول عنایات خاص خداوند گردید.

4- او نیرومندترین و مهمترین سدها را که در آن از مس زیاد استفاده شده بود، به عنوان دژ، برای کمک به مستضعفان ساخت، بیشتر به نظر میرسد که این سد در سرزمین قفقاز، میان دریای خزر و دریای سیاه، بین سلسله کوههای آنجا همچون یک دیوار بوده است.

5- در قرآن چیزی که صراحت بر پیامبری او داشته باشد نیست، ولی تعبیراتی دیده میشود که از علائم پیامبری او خبر میدهد، در روایات اسلامی به عنوان «عبد صالح» معرفی شده است.

6- دو قوم وحشی یأجوج و مأجوج که در منطقة شمال شرقی زمین در نواحی مغولستان سکونت داشتند و دارای زاد و ولد زیاد بودند، و موجب هرج و مرج میشدند، و برای مردم باعث مزاحمتها گشتند، و برای جلوگیری از هجوم آنها به ساختن سد معروف ذوالقرنین اقدام نموده.(6)

7- از امام صادق (علیه السلام) نقل شده : چهار نفر بر تمام دنیا حکومت کردند، دو نفرشان از مؤمنان بودند که عبارتند از سلیمان و ذوالقرنین، و دو نفرشان از کافران بودند که عبارتند از نمرود و کوروش. (سفینة البحار، ج 1، ص60 (واژة بخت))

کفار قریش در مکه نزد پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ آمده و این سه سؤال را طرح کردند:

1. اصحاب کهف کیانند؟

2. ذوالقرنین کیست؟

3. روح چیست؟

لشکر کشی ذوالقرنین به سمت غرب

ذو القرنین پادشاه عادلی بود، تصمیم گرفت با همت قهرمانانه بر شرق و غرب جهان، حرکت کند و همه را زیر پرچم خود آورد و در پرتو حکومت مقتدرانة خود، جلو ظلم و طغیان ظالمان و ستمگران را بگیرد، و تا آخرین حد توان خود از حریم مستضعفان دفاع نماید. خداوند همة اسباب کار و پیروزی را در اختیارش قرار داده بود. او با لشکر مجهز و بیکرانی به سمت غرب (طبق پاره‎ای از روایات در دومة الجندل، منطقة مرزی شام و عراق) حرکت کرد، همة ناهمواریها در برابرش هموار شدند، و همة گردنکشان در برابرش تواضع کردند، او همچنان به فتوحات ادامه داد. شب و روز به پیش رفت تا به چشمة آبی رسید، که آب و گلش به هم آمیخته بود، چنین به نظر میرسید که خورشید در آن غروب میکند، و تصور کرد که دیگر پس از آن جنگ و فتح باقی نمانده است. ولی در آن سرزمین قومی را دید که کفر و طغیان و ظلمشان موجب آزار مستضعفان میشد و همه را به ستوه آورده بود، آن قوم به ستمگری و قتل و غارت معروف بودند.

ذوالقرنین از درگاه خداوند خواست تا او را در هدایت و رهبری مردم، یاری کند، و تکلیفش را در مورد آن قوم وحشی و ستمگر روشن سازد. خداوند ذوالقرنین را در میان دو کار مخیر ساخت: 1. با شمشیر آنها را کیفر و سرکوب کند 2. به دعوت و راهنمایی آنها بپردازد، مدتی به آنها مهلت دهد، شاید هدایت گردند، و از ستم و طغیان دست بردارند.

ذو القرنین راه دوم را برگزید و گفت: هرکه ستم کند، او را مجازات خواهیم کرد سپس به سوی پروردگارش باز خواهد گشت، و خدا او را به عذابی سخت دچار خواهد ساخت، ولی هرکس که به حق بگرود و کار شایسته انجام دهد، برای او پاداش نیک خواهد بود، و ما به گشایش کارش اقدام میکنیم. ذوالقرنین مدتی در آنجا ماند، و از ستم ستمگران جلوگیری نمود، و به نیکوکاران پاداش داد، و پایة عدالت و صلح را در آنجا پی ریزی کرد و پرچم اصلاح را بر افراشت.

لشکرکشی ذوالقرنین به شرق و شمال

پس از آنکه ذوالقرنین با تدبیر و همت شجاعانه و اهداف مصلحانه به طرف شرق لشکر کشید، به هر جا رسید، همه را فتح کرد، و مردم در همه جا از او استقبال کردند و تسلیم حکومت او شدند. ذوالقرنین همچنان پیش میرفت تا به آخرین سرزمینهای آباد رسید، در آنجا اقوامی را دید که آفتاب بر آنها میتابد، خانه و سایبان و درخت و باغی ندارد، تا در سایه‎اش بیارامند، بلکه در کمال بیچارگی زندگی میکنند، و در تاریکی جهل و نادانی دست و پا میزنند. ذوالقرنین برای نجات آنها، پرچم حکومتش را در آنجا برافراشت، و با نور علم و تدبیر و راهنماییهایش، آن محیط تیره را روشن نمود. و خدمت شایانی به آنها کرد.

سپس ذوالقرنین با لشکرش به سوی شمال رهسپار شد، به هر جا رسید همه را فتح کرد و همه گردنکشان در برابرش تسلیم شدند و سر بر اطاعت او نهادند، که به جایی رسید دید در آنجا قومی زندگی میکنند که زبانشان مفهوم نیست، ولی مجاور دو قوم وحشی و طغیانگر یأجوج و مأجوج هستند، این دو قوم که جمعیتشان زیاد بود چون آتشی در نیزار خشک بودند، به هرجا میرسیدند به غارت میپرداختند. آن قوم وقتی که سایة پر برکت ذوالقرنین را بر سر خود دیدند، و قدرت و شکوه و عظمت او را مشاهده کردند، از او تقاضا کردند که آنها را در برابر دو قوم وحشی یأجوج و مأجوج یاری کند، و برای جلوگیری از طغیان آنها سدی محکم و بلند (همانند دیوار چین) در برابر آنها بسازد، تا از شر آنها محفوظ بمانند. آن قوم در پایان قول دادند که تا سر حد توان، ذوالقرنین را یاری کنند، و با همیاری و همکاری خود، کارهای عادلانه و خداپسندانه او را به پایان برسانند.

ذوالقرنین که انسانی مهربان و خیرخواه و دشمن ظلم بود، به تقاضای آنها پاسخ مثبت داد، از گنجها و سیم و زر و امکانات بسیار دیگر که خداوند در اختیارش گذاشته بود، استفاده کرد، و به ساختن سدی نیرومند اقدام جدی نمود، آن قوم نیز اسباب کار را فراهم کردند، آنها مقدار زیادی آهن و مس و چوب و زغال آماده کرده و تحت نظارت ذوالقرنین آهنهای بزرگ و سنگین را بین دو کوه قرار دادند، و چوب و زغال در اطراف آن ریختند، آتش افروختند، و مسها را گداخته نموده و آهنها را به همدیگر جوش دادند، تا به صورت سدی نیرومند درآمد که دو قوم یأجوج و مأجوج قدرت عبور و نفوذ از آن را نداشتند، و هرگز نمیتوانستند آن را سوراخ یا ویران نمایند. بعضی گفته‎اند ارتباط سد حدود صد متر، و عرض دیوار آن دارای 25 متر بود (اقتباس از مجمع البیان، ج 6، ص 459؛ قصص قرآن بلاغی، ص270ـ272) طول آن فاصله بین دو کوه را به هم متصل میکرد.

وقتی که ذوالقرنین از کار ساختن آن سد و سنگر بی نظیر فارغ شد، بسیار خوشحال شد که گامی راسخ برای نجات مستضعفان در برابر ستمگران برداشته است. او که همه چیز را از الطاف الهی میدانست، در این مورد نیز از لطف و رحمت خدا یاد کرد و گفت: «هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّی؛ این از رحمت پروردگار من است.» (کهف، 98) و آنچنان در برابر خدا و حقایق، متواضع و متوجه بود، که ساختن چنان سدی هرگز او را مغرور نکرد که مثلاً بگوید سدی برای شما ساختم که تا ابد، شما را حفظ خواهد کرد، بلکه در عین حال از فنای دنیا سخن به میان آورد و گفت: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکَّاءَ وَ کانَ وَعْدُ رَبِّی حَقًّا؛ هرگاه فرمان پروردگارم فرا رسد، آن را در هم میکوبد، و به یک سرزمین صاف و هموار مبدل میسازد، و وعده و فرمان پروردگارم حق است.» (کهف، 98)

طبق بعضی از روایات حضرت خضر ـ علیه السلام ـ در بعضی از موارد همراه ذوالقرنین بود، و کارهای او را تأیید نموده و او را راهنمایی میکرد(تفسیر نور الثقلین، ج 3، ص 305 و 299)، به همین مناسبت حافظ گوید:

قطع این مرحله بی ‎همرهی خضر مکن

ظلمات است بترس از خطر گمراهی

ای سکندر بنشین و غم بیهوده مـخور

که نبخشند تو را آب حیات از شاهی

آنچه در بالا ذکر شد، در قرآن از آیه 83 تا 98 کهف، به آن اشاره شده است.

سنگ عجیب و عبرت ذوالقرنین و گریة او برای سفر آخرت

روایات متعددی پیرامون بعضی از حوادث زندگی ذوالقرنین نقل شده است. ما برای حسن ختام، نظر شما را به فرازی از یکی از حوادث، که جالب است جلب میکنیم: اَصبغ بن نُبابه حدیث مشروحی از امیرمؤمنان علی ـ علیه السلام ـ نقل کرده که در بخشی از آن چنین آمده است: ذوالقرنین از حکماء و دانشمندان شنیده بود، در زمین منطقه‎ای به نام «ظلمات» وجود دارد، که هیچ کس از پیامبران و غیر آنها به آنجا راه نیافته است، تصمیم گرفت به سوی آن منطقه سفر کرده و آنجا را نیز کشف کند. او با سپاهی مجهز با صدها نفر حکیم و دانشمند به راه افتاد، و سرانجام به آن منطقه رسید، و در همین منطقه چهل شبانه روز به حرکت خود ادامه داد، و چیزهای عجیبی دید... تا اینکه ناگاه شخصی را به صورت جوان زیبا، با لباس سفید مشاهده کرد که به آسمان مینگریست و دستش را بر دهانش نهاده بود، او وقتی صدای خش خش حرکت ذوالقرنین را شنید، گفت کیستی؟
ذوالقرنین گفت: من هستم و ذوالقرنین نام دارم. او گفت: «یا ذاالقرنین اَما کَفافُ ما وراک حتی وصَلْتَ اِلی؟ ای ذو القرنین! آیا آنچه از پشت سرت را فتح کردی برایت کافی نبود تا این که خود را نزد من رسانده‎ای؟

ذوالقرنین گفت: تو کیستی؟ و چرا دست بر دهانت نهاده‎ای؟ او گفت: «من صاحب صور هستم، روز قیامت نزدیک شده و من منتظرم که فرمان دمیدن صور از جانب خدا به من داده شود و صور را بدمم.» سپس سنگی (یا شبیه سنگی) را به طرف ذوالقرنین انداخت، و گفت: «ای ذوالقرنین این سنگ را بگیر اگر سیر شد تو نیز سیر میشوی و اگر گرسنه شد تو نیز گرسنه میگردی». ذوالقرنین آن سنگ را برداشت و از همان جا به سوی لشکر و یاران خود بازگشت، و جریان حرکت در منطقه ظلمات و دیدنیهایش را برای آنها شرح داد، سپس آن سنگ را به آنها نشان داد و گفت: در منطقة ظلمانی جوان زیبا و سفید پوشی خود را صاحب صور، (اسرافیل) معرفی کرد و این سنگ را به من داد و گفت: اگر این سنگ سیر گردد تو سیر میشوی، و اگر گرسنه گردد، گرسنه میشوی، به من خبر بدهید که راز این سنگ و پیام همراه آن چیست؟

او دستور داد ترازویی آوردند، آن سنگ را در یک کفه ترازو نهاد، و سنگی مشابه و هم وزن آن در کفة دیگر. این سنگ سنگینی کرد، سنگ دیگر در کنار سنگ هم وزن نهاد، باز این سنگ سنگینی کرد، و به این ترتیب تا هزار سنگ در یک کفه ترازو نهادند، و آن سنگ صاحب صور را در کفه دیگر، باز همین کفه پایین آمد و خود را نسبت به هزار سنگ مشابه خود سنگینتر نشان داد. حاضران حیران و شگفت زده شدند، و گفتند: «ای سرور ما! ما به راز و مفهوم پیام همراه آن آگاهی نداریم». حضرت خضر (علیه السلام) که در آنجا حاضر بود به ذوالقرنین گفت: «ای سرور ما! تو از کسانیکه آگاهی ندارند، سؤال میکنی، من به راز این سنگ آگاهی دارم از من بپرس». ذوالقرنین گفت: تو به ما خبر بده، و راز و اسرار این سنگ را برای ما بیان کن.

حضرت خضر (علیه السلام) ترازو را به پیش کشید، و آن سنگ را از ذوالقرنین گرفت و در میان یک کفه ترازو نهاد، سپس سنگی هموزن و مشابه آن در کفة دیگر ترازو نهاد، سنگ ذوالقرنین مثل سابق سنگینتر بود، خضر مقداری خاک روی سنگ ذوالقرنین ریخت، با اینکه این مقدار خاک موجب سنگینی بیشتر میشد، در عین حال وقتی که ترازو را بلند کرد، دید دو کفه ترازو مساوی و یکنواخت شد. همة حاضران در برابر علم خضر (علیه السلام) شگفت زده شده، و بر احترام خود نسبت به ایشان افزودند، سپس حاضران به ذوالقرنین گفتند: «ما راز این موضوع را ندانستیم و میدانیم که خضر ـ علیه السلام ـ جادوگر نیست، پس چرا ما که هزار سنگ در کفة دیگر نهادیم باز سنگ شما سنگینتر بود، اما خضر ـ علیه السلام ـ با این که مقداری خاک بر سر سنگ شما ریخت، و با یک سنگ سنجید، دو کفه ترازو مساوی و یکنواخت شدند»؟!

ذوالقرنین به خضر گفت: «علت و راز این موضوع را برای ما شرح بده». خضر گفت: «ای سرور من! فرمان خدا در میان بندگانش نافذ، و سلطان او بر همه چیز قاهر و غالب، و حکمتش بیانگر مشکلات است، خداوند انسانها را به همدیگر مبتلا کند، و اکنون من و تو را به همدیگر مبتلا نموده است... ای ذوالقرنین! این سنگ یک مثال است که صاحب صور (اسرافیل) برای تو زده است، در حقیقت صاحب صور چنین گفته: «مثَل انسانها همانند این سنگ است که اگر هزار سنگ دیگر را با او بسنجند، باز این سنگ سنگینتر است. ولی وقتی که خاک بر سر آن ریختی، سیر (معتدل) میشود و به حال واقعی خود بر میگردد، مثَل تو (ذوالقرنین) نیز همین گونه است، خداوند آن همه ملک در اختیار تو نهاده به آنها راضی نشدی تا این که چیزی را طلب کردی که هیچ کس قبل از تو آن را طلب نکرده است، و به منطقه‎ای وارد شده‎ای که هیچ انسان و جنی به آن وارد نشده است.» صاحب صور میخواهد این نصیحت را به تو کند که: «اِبن آدم لا یشبع حتی بحثی علیه التراب (یعنی بلند پروازی میکند و میخواهد بر همه کس و همه چیز چیره گردد: و حریص و گرسنة افزون خواهی است)؛ انسانها سیر نمیشوند مگر وقتی که خاک (گور) بر سر آنها بریزد. (به گفتة سعدی در گلستان: آن شنیدستی که در اقصای غور بار سالاری بیفتاد از ستور، گفت: چشمِ تنگ دنیا دوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور. یعنی: آن را خبر داری که در دورترین نقطه سرزمین غور (بین هرات و غزنه) بازرگان قافله سالاری از پشت مرکب بر زمین افتاد، یکی گفت چشم حریص دنیا پرست را یکی از دو چیز پر میکند، یا قناعت یا خاک گور).

ذوالقرنین از این مثال، سخت تحت تأثیر قرار گرفت و گریة شدیدی کرد و گفت: «ای خضر! راست گفتی، صاحب صور برای من این مثَل را زد، و پس از این پیشروی، دیگر فرصتی برای من نخواهد بود تا باز به پیشروی دیگر دست بزنم». سپس ذوالقرنین از آن منطقه بازگشت و به سرزمین دَومة الجندل (واقع در سرزمین مرزی بین سوریه و عراق) که خانه‎اش بود، مراجعت نمود، و در همان جا بود تا مرگش فرا رسید. (اقتباس از تفسیر نور الثقلین، ج 3، ص 301ـ304) آری:

اگر چرخ گردون کشد زین تو

 سرانجام خشت است بالین تو

دلت را به تیمار چندین مبند

بس ایمن مشو بر سپهر بلند

جهان سر به سر حکمت و عبرت است

چرا بهرة ما همه غفلت است.

نتیجه گیری :

بزرگواران زحمت کشیدید و تا اینجا بحث ذوالقرنین را دنبال نمودید از شما سپاسگزارم و از آنجایی که حقیر سراپا تقصیر نه تاریخدان هستم و نه سیاستمدار و فقط از جهت بهره از تاریخ بجهت رسیدن به الگویی زیبا از حکومت و رهبری مردم برای نیل به بندگی باری تعالی عرض میکنم که آنچه در موضوع فوق قابلیت درس و بهره داشت در قبل عرضه داشتم و اکنون اعتراف میکنم که همانطور که استاد مرحوم شاملو در سال 1990 میلادی در دانشگاه برکلی آمریکا اینطور بیان نمود که:

دوستان خوب من ! کشور ما به راستى کشور عجیبى است. در این کشور سرداران فکورى پدیدآمده اند که حیرت انگیزترین جنبشهاى فکرى و اجتماعى را برانگیخته ، به ثمرنشانده و گاه تا پیروزى کامل به پیش برده اند. روشنفکران انقلابى بسیارى در مقاطع عجیبى از تاریخ مملکت ما ظهورکرده اند که مطالعه ى دستاوردهاى تاریخی شان بسکه عظیم است ، باورنکردنى مینماید.

البته یکى از شگردهاى مشترک همه ى جباران تحریف تاریخ است ؛ و درنتیجه ، متأسفانه چیزى که ما امروز به نام تاریخ دراختیار داریم ، جز مشتى دروغ و یاوه نیست که چاپلوسان و متملقان دربارى دوره هاى مختلف به هم بسته اند؛ و این تحریف حقایق و سفید را سیاه و سیاه را سفید جلوه دادن ، به حدى است که میتواند با حسن نیت ترین اشخاص را هم به اشتباه اندازد.

و متاسفانه ناآگاهان (با مسئولیت و بی مسئولیت) در این کشور بجای برخورد ریشه ای با این تاریخ سازیها و تمدن سازی آنان (نه ریشه کن کردن حس میهن دوستی!) با این موج حتی همراهی کردند و گاهی از آن گروه هم پیشی گرفتند تا کسی نتواند در ملی گرایی از آنها سبقت بگیرد!

اینهمه سال توهینها و تحریفها و هتاکیها در اینترنت و ماهواره دیده نشد و یا نخواستند ببینند ، و بجای حرکت متقابل ، ناآگاهانه با آنها همراهی کردند ، و حتی حوزه علمیه هم تا حدودی با آنان همراه شد ، اکنون پرسشی پیش میآید که عزیز جان دکتر حسن رحیم پور ازغذی هم اخیرا مطرح کردند و آن اینکه:

آیا دین و معرفت برایتان بی ارزشتر از دولت و قدرت بود که تا بحال فریاد ما را نشنیدید؟!

بله دوستان گلم همانطور که ملاحظه میفرمایید ، ذوالقرنین از زمان نوح نبی علیه السلام تا امیرالمومنین علیه السلام بیش از هزار سال مورد توجه است. ولی نکته مهم این است که چرا اینقدر این شخصیت یکتاپرست و الهی در نظر صهیونیستها مورد نظر ویژه است. و اینکه در عصر خشایارشاه و داریوش و کوروش واقع شده و مورد افتخار آنان است. که باید در نظر داشت وقتی از خشایارشاه بحث میکنیم همان شاهی است که زن ایرانی و با فرهنگ و نجیب خود را با فتنه های یهود و با آن وضع کنار گذاشت و با استر یهودی که عمویش وزیر اعظم دربار است و شجره نامه صهیونی روشنی دارد ازدواج میکند (قبر هر دو در همدان است) و نام ذوالقرنین را یکباره به خاندان هخامنشی چسابانده و در صد ساله گذشته پهلویها باب میکنند و...

به یقین در پس آن رازی مخوف میباشد که برای تطهیر یهود از آن همه داستانسراییها از دوره حضرت ابراهیم تا رسول مکرم اسلام صوات الله علیه در دستور کار آنان بوده و حداقل دروغگوییهای آنان امروز بر همه اساتید اهل فن و مذهبیها هم روشن شده و هیچکدام به یقین نتوانسته اند موضوع را بیان کنند ولیکن بنده به شما عرض میکنم خداوند منان زمین را هیچگاه از حجت الهی خالی نگذاسته و در عصر عیلامی و هخامنشیان و ساسانیان مرد الهی همانند پیامبران وجود داشته که به ذوالقرنین مشهور بوده و در کنار دولتهای خودکامه عصر خود در کنار مردم و شاهنشاهان بوده اند و آن ذوالقرنینی که مورد وثوق حقیر و قرآن میباشد در دوره سالهای 600 قبل از میلاد تا 500 قبل از میلاد (دوقرن) میزیسته است. که صفات مسلمانی و مسیحی آن در قبل بیان گردید.

اکنون به قدر یقین میتوان گفت در این دوره 1000 ساله قبل از هجرت و 1400 ساله بعد از هجرت یعنی در این 2500 سال هیچ دوره ای از تاریخ هیچ نبی و امامی و هیچ برگزیده الهی و ارزشی موفق به پایه گذاری تمدن نوین اسلامی که هدف خلقت بشر بر آن استوار است نشد فلذاست که تحقق رسالت یگانه منجی عالم بشریت ارواحنافداه بیش از بیش و عندالزوم ، اکنون لازم و ضرورت دارد. و بشریت عطر و طعم خوش الوهیت را در لوای حکومت عدل الهی خواهد چشید. که راهی جز تقاضای عاجزانه از درگاهش راهی نیست.

ان شاءالله